۱۴۰۵ تیر ۹, سه‌شنبه

وقتی کابل پاریس آسیای مرکزی بود؛ روایت مود، جهانگردان جوان و جادهٔ ابریشم

 

نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد

من همیشه به مود و استایل اهمیت داده‌ام. زمانی که به دانشگاه می‌رفتم یا در دفتر کار می‌کردم، کمتر پیش می‌آمد که لباس‌هایم در طول یک هفته تکرار شوند. جالب این‌که شاگردانم گاهی با شوخی می‌گفتند: «استاد، مگر شما دکان دریشی‌فروشی دارید که هر روز رنگارنگ می‌پوشید؟» من هم می‌خندیدم و پاسخ می‌دادم: «نه، کاشکی می‌داشتم!» این خاطره را از آن‌رو یاد کردم که با موضوع این نوشته پیوند دارد؛ روایتی از فصل فراموش‌شدهٔ مود در افغانستان. حالا بیش از این پرحرفی نمی‌کنم و شما را به خواندن این روایت جذاب دعوت می‌کنم.



 

وقتی کابل پاریس آسیای مرکزی بود؛

روایت مود، جهانگردان جوان و جادهٔ ابریشم

در دههٔ ۱۳۴۰ خورشیدی (دههٔ ۱۹۶۰ میلادی)، کابل را «پاریس آسیای مرکزی» می‌نامیدند. در آن سال‌ها، بالاپوش‌های پوست بز افغانستان به یکی از مهم‌ترین کالاهای صادراتی مود این کشور مبدل شده بود؛ پوششی که نه‌تنها در بازارهای جهانی شهرت یافت، بلکه صفحات مجلهٔ Vogue را نیز زینت بخشید و طراحان مود آن را برای جهانگردان جوان ماجراجویی که آرزوی سفر در امتداد جادهٔ ابریشم را داشتند، الگو قرار دادند.

در شمارهٔ دسمبر ۱۹۶۹ مجلهٔ Vogue، عکاس امریکایی فرد مارون همراه با گروهی از طراحان و آرایشگران مود به کابل سفر کرد تا مجموعه‌ای با عنوان «ماجراجویی افغانستان» (Afghan Adventure) را ثبت کند. در این مجموعه، مودل‌ها در پس‌زمینه‌های گوناگون افغانستان، در امتداد مسیر مشهور «جادهٔ هیپی‌ها»، به تصویر کشیده شدند؛ مسیری که از دههٔ ۱۹۵۰ میلادی، هر سال هزاران جوان امریکایی و اروپایی را که در جستجوی تجربه‌ای متفاوت از سفر بودند، به افغانستان می‌کشاند.

یکی از مشهورترین عکس‌های این مجموعه، مودلی موی‌طلایی را نشان می‌دهد که بر شتری در درهٔ بامیان سوار است. بامیان، جایی بود که نزدیک به دو هزار سال پیش، تمدن‌های یونانی و بودایی با یکدیگر تلاقی کردند و یکی از مهم‌ترین مراکز فرهنگی، هنری و بازرگانی مشرق‌زمین را پدید آوردند.

در پس‌زمینهٔ همان تصویر، پیکرهٔ عظیم بودای بامیان دیده می‌شود؛ مجسمه‌ای با ارتفاع حدود ۵۳ متر که زمانی بلندترین تندیس ایستادهٔ بودا در جهان به شمار می‌رفت.

امروز، صخره‌های بامیان که روزگاری نماد پیوند فرهنگ‌های یونانی، فارسی، هندی، چینی و ترک بودند، تنها غارهایی را در دل خود جای داده‌اند که سال‌ها پناهگاه بی‌جاشدگان جنگ و خانواده‌های بی‌سرپناه افغانستان بوده‌اند.

در تصویر دیگری از این مجموعه، مودل مجله با شلواری نازک و سبک، در کنار ریش‌سفیدان قبیلهٔ کوچی، چای عصرانه می‌نوشد. مهمان‌نوازی همواره یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های مردم افغانستان بوده است؛ چنان‌که در فرهنگ سنتی این سرزمین، آسایش مهمان بر آسایش میزبان مقدم شمرده می‌شود.



این گزارش تصویری تنها به طبیعت و لباس‌ها محدود نبود، بلکه به چهره‌های تأثیرگذار دنیای مود کابل نیز می‌پرداخت. در میان آنان، صفیه طرزی، طراح جوان افغانستان، جایگاه ویژه‌ای داشت؛ زنی که با طراحی‌های نوآورانهٔ خود، نقش مهمی در شکل‌گیری مود معاصر افغانستان ایفا کرد و در استودیوی شخصی‌اش به طراحی و دوخت پوشاک می‌پرداخت

.



شاید امروز تصورش دشوار باشد، اما کابل روزگاری، همانند پاریس، میزبان نمایش‌های مود بود. در یکی از فیلم‌های کمیاب باقی‌مانده از آن دوران، ملکه همیرا، همسر محمد ظاهر شاه، در یکی از نمایش‌های مود دههٔ ۱۹۶۰ کابل حضور یافته است؛ تصویری که گواه روزگاری است که افغانستان از مراکز مهم فرهنگ، هنر و مود در منطقه به شمار می‌رفت.

این تصاویر و فیلم‌های باقی‌مانده، روایتگر دورانی‌اند که افغانستان چهره‌ای پویا، مدرن و سرشار از امید داشت. شاید روزی دوباره مود و هنر بتوانند در این سرزمین به ابزاری برای دگرگونی اجتماعی مبدل شوند و شکوه جادهٔ ابریشم بار دیگر در کابل جان بگیرد. گاهی تاریخ نشان داده است که حتی پوشاک و هنر نیز می‌توانند آغازگر تغییرات بزرگ باشند.

منبع
A Groovy Fashion Show in 1960s Afghanistan


نگاهی به زندگی صوفی غلام‌نبی عشقری

 امروز نهم سرطان، سالروز درگذشت صوفی غلام‌نبی عشقری، شاعر، عارف و غزلسرای نامدار افغانستان است؛ مردی که با وجود زندگی ساده و بی‌پیرایه، گنجینه‌ای ارزشمند بر عرفان، غزل و ادبیات فارسی افغانستان افزود. شعرهای او سرشار از عشق، معرفت، انسان‌دوستی و معنویت است و نامش همچنان در حافظه فرهنگی این سرزمین زنده مانده است. به همین مناسبت، نگاهی می‌اندازیم به زندگی و کارنامه این شاعر فرزانه که با قلم و اندیشه‌اش جایگاهی ماندگار در ادبیات افغانستان به‌دست آورد.



نگاهی به زندگی صوفی غلام‌نبی عشقری

صوفی غلام‌نبی عشقری از چهره‌های شاخص شعر پارسی دری در افغانستان است؛ شاعری که با زبان مردم زیست، با دغدغه‌های آنان سخن گفت و شعرش را از فضای رسمی و درباری به متن زندگی روزمره کشاند. او در تابستان سال ۱۲۷۱ خورشیدی در کابل (روایات محلی به چهلتن پغمان اشاره دارند) زاده شد؛ در خانواده‌ای که پیشه اصلی‌اش تجارت و بازرگانی بود و سال‌ها در بازارهای هند، بلخ و کابل فعالیت داشت.

عشقری خود در اشعارش به پیشینه خانوادگی‌اش اشاره کرده و از روزگاری گفته است که تجارت ستون زندگی آنان بود. با این حال، آن‌گونه که در نوشته‌ها و سروده‌هایش آمده، این وضعیت پایدار نماند و خانواده با دگرگونی‌های اقتصادی روبه‌رو شد. از دست رفتن سرمایه، عشقری را ناگزیر ساخت تا برای گذران زندگی به کارهای گوناگون روی آورد؛ از دکان‌داری گرفته تا صحافی کتاب. او نزدیک به بیست‌وپنج سال از عمرش را در چنین شرایطی سپری کرد؛ تجربه‌ای که بعدها به یکی از منابع الهام شعرش بدل شد.

به روایت روزنامه راه مدنیت، عشقری هنوز هجده سال بیش نداشت که تجلی عشق در وجودش پدیدار شد و او را به وادی شاعری کشاند. این بار سفرهایش نه برای تجارت، که برای «سود و سودای عاشقی» آغاز شد. او در این راه، آنچه از هستی و سرمایه موروثی داشت، نثار کرد و زیست عاشقانه و عارفانه را آگاهانه برگزید؛ زیستی که خود آن را آسان نمی‌دانست و مستلزم جوهری درونی می‌شمرد.

دوران گمنامی عشقری دیری نپایید. فراق یار و دشواری‌های زندگی، این تاجرزاده آزاده را سرانجام در کنج دکانی در شهر کابل ساکن ساخت؛ دکانی که به‌تدریج به پاتوق اهل ذوق، شاعران و عارفان بدل شد. خلوتی که او در این دکان می‌آراست، به انجمنی زنده و پرشور تبدیل شد و شعر جان‌سوزش در کابل دهان‌به‌دهان گشت.

ویژگی برجسته شعر صوفی عشقری، زبان آن است. او به‌جای تکیه صرف بر زبان معیار ادبی، از ترکیب‌ها، اصطلاحات و تشبیه‌های رایج در میان مردم کابل بهره گرفت. همین رویکرد، شعر او را به زبان کوچه و بازار نزدیک ساخت و سبب شد که مخاطبان گسترده‌ای در میان عامه مردم پیدا کند. بسیاری از منتقدان و پژوهشگران ادبی بر این باورند که عشقری توانست لهجه و زبان محاوره‌ای کابل را با قالب کلاسیک غزل درآمیزد و به آن رنگ‌وبویی تازه ببخشد.

عناصر شعری عشقری از زندگی روزمره مردم گرفته شده‌اند؛ عناصری آشنا که حتی اگر تشبیه‌ها تازه به نظر برسند، ریشه در تجربه مشترک اجتماعی دارند. به باور او، عشقری خیلی زود از زبان رسمی فاصله می‌گیرد و به زبانی بازمی‌گردد که برایش طبیعی‌تر و صمیمی‌تر است.

شعر عشقری از مضامین پیچیده و غامض تهی است و در عوض، معانی بلند را در قالب گویش‌های مردمی و فرهنگ عامیانه می‌ریزد. بی‌تکلفی زبان، جایگاهی ویژه برای او در میان مردم ایجاد کرد؛ تا جایی که اهل کسب‌وکار و عامه مردم نیز به‌راحتی با شعرش ارتباط برقرار می‌کردند.

محمدکاظم کاظمی، شاعر و نویسنده افغان، عشقری را چهره‌ای استثنایی در میان کلاسیک‌سرایان افغانستان می‌شمارد؛ شاعری که برخلاف بسیاری از هم‌عصرانش، به‌جای تکیه صرف بر سنت ادبی، از زندگی واقعی مردم الهام گرفته است.

طنز و شوخ‌طبعی، دیگر ویژگی برجسته شعر عشقری است. بیان رندانه و طنزآمیز او، حتی در ابیات انتقادی، باعث می‌شود شعرش راحت‌تر با مخاطب ارتباط برقرار کند. زبان ساده و بی‌تکلف، میدان گسترده‌ای برای این شوخ‌طبعی فراهم کرده و به شعر او طراوتی ویژه بخشیده است. راه مدنیت این ویژگی را برخاسته از طبع خدادادی شاعر می‌داند، نه صرفاً آموخته‌های فنی و آموزشی.

پیوند شعر عشقری با موسیقی نیز نقش مهمی در شهرت و ماندگاری او داشته است. کمتر آوازخوانی در افغانستان یافت می‌شود که غزلی از او را نخوانده باشد. استاد قاسم افغان نخستین کسی بود که با اجرای یکی از غزل‌های عشقری، نام او را بر سر زبان‌ها انداخت. پس از آن، استادان بزرگی چون رحیم‌بخش، سرآهنگ، الفت آهنگ، وحید قاسمی، احمد ولی و فرهاد دریا، اشعار او را در آوازهای خود به کار گرفتند. سادگی زبان، موسیقی‌پذیری طبیعی شعر و آشنایی خود شاعر با محافل موسیقی، از عوامل اصلی این استقبال گسترده به‌شمار می‌رود.

حتی استاد سرآهنگ از ارادتمندان نزدیک صوفی عشقری بود و بارها در کنار دکان او می‌نشست و از صحبت‌هایش بهره می‌برد. موسیقی‌دانان، اشعار عشقری را بی‌واسطه از خود او می‌گرفتند و در رادیو و محافل رسمی اجرا می‌کردند؛ امری که در گسترش نام و شعر او نقشی تعیین‌کننده داشت.

مجموعه‌هایی از اشعار صوفی عشقری در سال‌های گذشته در کابل، پشاور و تهران منتشر شده است، اما بیشتر آن‌ها امروز نایاب‌اند. صوفی غلام‌نبی عشقری سرانجام در سال ۱۳۵۸ خورشیدی، در ۸۷ سالگی، در کابل درگذشت و در گورستان شهدای صالحین به خاک سپرده شد؛ شاعری که تمام عمر خود را در حال‌وهوای عاشقانه و عارفانه زیست و شعرش همچنان به‌عنوان بخشی زنده از حافظه فرهنگی کابل و زبان مردم آن باقی مانده است.
نمونه شعر صوفی غلام عشقری:
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا
در زندگی نيامدی روزی به پرسشم
مردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد
مردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پيشش بهانه کن ز ره سينما بيا
در جای غير چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بينوا بـيا

#سروش مهرنوش نیکزاد

منابع:
روزنامه ملی انیس
بی بی سی فارسی
ویکی پیدیا
روزنامه راه مدنیت

۱۴۰۵ تیر ۸, دوشنبه

سالون‌های مود و خیاطی‌ها در کابل دهه‌ی ۱۳۵۰

 

نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد 

کابلِ نیمهٔ دوم قرن چهاردهم خورشیدی، شهری بود در میانهٔ یک دگرگونی عمیق؛ شهری که در آن سنت‌های دیرینه، آرام‌آرام جای خود را به نشانه‌های عصری‌شدن می‌دادند. با گشوده‌شدن راه‌های رفت‌وآمد به اروپا و امریکا از طریق طیاره، و افزایش سفرهای خارجی - چه برای تحصیل، چه برای تداوی و چه برای مأموریت‌های دیپلماتیک-پدیده‌هایی چون «مود» و «آرایش عصری» نیز به‌تدریج وارد زندگی شهری کابل شدند.

در این میان، خانم‌ها و دختران بیش از دیگران در معرض این تحول قرار گرفت. آنچه پیش‌تر در چارچوب عنعنات محدود و پوشش‌های سنتی تعریف می‌شد، اکنون با موجی از الگوهای نوین غربی روبه‌رو بود. به‌گونه‌ای که اگر در پاریس دامن کوتاه به‌عنوان مود روز مطرح می‌شد، فاصلهٔ چندانی نمی‌گذشت که همان سبک در جاده‌های شهر نو کابل نیز به چشم می‌خورد. این تأثیرپذیری سریع، نه‌تنها سلیقهٔ پوشش، بلکه سبک زندگی و نوع نگرش به زیبایی را نیز دگرگون ساخت.



گسترش آرایشگاه‌ها و صالون‌های مود

با توسعهٔ شهری کابل و به‌ویژه پس از شکل‌گیری «نهضت نسوان» و کنار رفتن چادری از سر بسیاری از زنان، زمینه برای ایجاد آرایشگاه‌ها و صالون‌های مود فراهم شد. در نقاط مختلف شهر-از شهر نو گرفته تا کارته‌ سه و چهار و جادهٔ نادر پشتون-این مراکز به‌سرعت افزایش یافتند.

این سالون‌ها به مراکز تولید و ترویج سبک‌های جدید لباس و زیبایی تبدیل شدند. در این مکان‌ها، مانکن‌های آراسته با لباس‌های مطابق مود روز به نمایش گذاشته می‌شدند و مشتریان می‌توانستند طرح مورد نظر خود را انتخاب کرده و به خیاط‌خانه‌ها سفارش دهند.

از جمله صالون‌های شناخته‌شدهٔ آن دوره می‌توان به سالون مود لباس فرهاد در جادهٔ نادر پشتون و سالون مود شهاب‌الدین اشاره کرد که نقش مهمی در معرفی طرح‌های جدید و جلب توجه مودپرستان کابل داشتند.

میرمنو تولنه

در کنار این موج غرب‌گرایی، تلاش‌هایی نیز برای حفظ هویت ملی صورت می‌گرفت. میرمنو تولنه از جمله نهادهایی بود که با برگزاری نمایشگاه‌های لباس در هوتل کابل، سعی داشت پوشش‌های سنتی اقوام مختلف افغانستان را معرفی کند.

این نمایش‌ها که سالانه یک یا دو بار برگزار می‌شد، با حضور زنان داخلی و خارجی همراه بود. لباس‌های محلی با طراحی‌های زیبا بر تن مانکن‌ها به نمایش درمی‌آمد و در عین حال تلاشی بود برای جهت‌دهی ذهنیت جامعه به‌سوی حفظ طرز تلبس ملی.

خیاطی‌ها

هم‌زمان با رونق سالون‌های مود، خیاطی‌های خصوصی نیز رشد چشمگیری یافتند. این خیاط‌خانه‌ها—به‌ویژه نمونه‌های زنانه—در مناطق مختلفی چون شهر نو، کارته ۴ و کارته پروان فعالیت داشتند و انواع لباس‌ها را مطابق سفارش مشتریان تهیه می‌کردند:

از لباس‌های عروسی و شبانه گرفته تا لباس‌های هواخوری، میله و پوشاک زمستانی.

در میان آن‌ها، «دستگاه خیاطی فروزان» و «شایسته» از جمله نام‌هایی بودند که به‌سبب کیفیت کار و پیروی از مود روز، شهرت داشتند.

فرهنگ مصرف و رقابت اجتماعی

گسترش این مراکز بازتابی از تحولات اجتماعی عمیق‌تر به‌شمار می‌رفت. افزایش مهمانی‌ها، جشن‌ها، رفت‌وآمد به سینماها و تیاترها، و تغییر در مراسم عروسی، مردم را به‌سوی شیک‌پوشی و آرایش بیشتر سوق داد.

در این فضا، نوعی رقابت اجتماعی شکل گرفت؛ رقابتی که در آن افراد می‌کوشیدند با لباس‌ها و آرایش‌های جدید، خود را از دیگران متمایز سازند. این روند، در کنار جذابیت‌هایش، هزینه‌های قابل‌توجهی نیز بر خانواده‌ها تحمیل می‌کرد و بسیاری را به مصرف‌گرایی سوق می‌داد.

این روایت، امروز نیز برای درک ریشه‌های تحولات فرهنگی کابل و بررسی نسبت میان هویت بومی و تأثیرات جهانی، اهمیت ویژه‌ای دارد.

روایت‌های خوانندگان؛ نام‌هایی که از حافظهٔ کابل بیرون آمد

پس از انتشار این مطلب، شماری از خوانندگان با خاطرات و اطلاعات ارزشمند خود، بخش‌هایی از تاریخ سالون‌های مود و خیاطی‌های کابل را تکمیل کردند. 

از جمله، زرین نوری از خیاط‌خانهٔ مشهور «جینا» به مدیریت نجیبه ابوی یاد کرده است؛ خیاط‌خانه‌ای که به گفتهٔ او، یکی از معتبرترین مراکز طراحی و دوخت لباس در شهر نو بود و بانوان خاندان سلطنتی، همسران سفرا، دیپلومات‌ها و بسیاری از خانواده‌های سرشناس کابل از مشتریان آن به‌شمار می‌رفتند. به گفتهٔ او، این مؤسسه نمایش‌های بزرگ مود را در هوتل انترکانتیننتال برگزار می‌کرد و تازه‌ترین طرح‌های پاریس، لندن و نیویارک را به نمایش می‌گذاشت.

او همچنین از خیاط‌خانهٔ «آذر» نام برده است که در طراحی لباس‌های عروسی و لباس‌های شب شهرت فراوان داشت و از گران‌ترین و مجلل‌ترین خیاط‌خانه‌های کابل محسوب می‌شد.

در خاطره‌ای جالب، خانم نوری نوشته است که هنگام سفر به ایالات متحده، چند دست لباس از خیاط‌خانهٔ جینا و فروشگاه‌های «اپولو بوتیک» و «آشیانه بوتیک» با خود برده بود. به گفتهٔ او، استادان و خانواده‌های امریکایی با دیدن آن لباس‌ها شگفت‌زده شده بودند؛ زیرا تصورشان از پوشش زنان افغان، تنها بر اساس گزارش‌ها و تصاویر رسانه‌های خارجی شکل گرفته بود و انتظار نداشتند که در کابل آن روزگار، چنین لباس‌های شیک و مطابق مود جهانی دوخته و استفاده شود. این گفت‌وگوها حتی به بحث دربارهٔ جایگاه زنان تحصیل‌کرده، داکتران، نویسندگان و هنرمندان افغان نیز کشیده شده بود.

لیلا امینی نیز از فروشگاه «حمیدی» در شهر نو یاد کرده است؛ فروشگاهی که به گفتهٔ او تازه‌ترین لباس‌های ساخت انگلستان و لوازم آرایشی باکیفیت را عرضه می‌کرد و از مراکز محبوب خرید پوشاک در آن زمان بود. او همچنین نوشته است که کیفیت دوخت لباس‌های خیاطان کابل چنان بالا بود که پس از مهاجرت به کانادا، نتوانسته نمونه‌ای مشابه آن را پیدا کند.

در کنار این خاطرات، برخی خوانندگان نیز یادآوری کرده‌اند که این جلوه‌های مدرن، بیشتر به بخش‌هایی از شهر کابل و قشر محدودی از جامعه اختصاص داشت و بسیاری از مناطق کشور هنوز از امکانات ابتدایی آموزشی و رفاهی محروم بودند. به باور آنان، تصویر کابل آن روزگار نباید به همهٔ افغانستان تعمیم داده شود.

احمد سیر نیز اطلاعات دیگری دربارهٔ مؤسسهٔ جینا ارائه کرده است. او نوشته که این خیاط‌خانه در چهارراهی حاجی یعقوب شهر نو فعالیت می‌کرد و هر از گاهی نمایش‌های مود و لباس را در هوتل کابل برگزار می‌نمود. وی از استادان برجستهٔ هنر خیاطی آن زمان، از جمله استاد ابراهیم بیات، استاد غفار و استاد عبدالرحمن نیز یاد کرده است؛ عبدالرحمنی که بعدها مؤسسهٔ لباس عروس «زرغون» را در شهر نو بنیان گذاشت. به گفتهٔ او، هنر خیاطان کابل تا آن اندازه شناخته‌شده بود که هنگام سفر گوگوش، هنرمند مشهور ایرانی، به کابل نیز مورد توجه و تحسین قرار گرفته بود.

این روایت‌های مردمی، اگرچه بیشتر بر حافظه و تجربهٔ شخصی استوارند، اما در کنار اسناد مکتوب، تصویری زنده‌تر از فضای اجتماعی و فرهنگی کابل دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی ارائه می‌کنند؛ شهری که در آن، خیاطی و طراحی لباس تنها یک حرفه نبود، بلکه بخشی از هویت فرهنگی و سبک زندگی شهری به شمار می‌رفت. 

 

مارکیت‌های میوه در کابل دههٔ ۱۳۵۰؛ از باغ قاضی تا شهرآرا

 

در دههٔ ۱۳۵۰ خورشیدی، هم‌زمان با گسترش شهر کابل و افزایش نیازهای شهری، نظام عرضهٔ میوه و سبزیجات نیز دچار تحول شد. در این دوره، برای نخستین‌بار تلاش‌هایی صورت گرفت تا فروش میوه از حالت پراکنده و سنتی بیرون آمده و در قالب مارکیت‌های مشخص و متمرکز سامان یابد.



یکی از مهم‌ترین این تحولات، تأسیس مارکیت بزرگ میوه در منطقهٔ شهرآرا بود. این مارکیت که تازه ایجاد شده بود، به‌عنوان مرکز توزیع میوه‌های تازه از ولایات مختلف عمل می‌کرد. میوه‌های بهاری و زمستانی از ولایت‌های پروان، کاپیسا، کندز، مزارشریف، قندهار و مناطق شرقی کشور به این محل انتقال یافته و سپس به دکانداران توزیع می‌شد. در کنار میوه، اقلامی چون کچالو، پیاز و بادنجان نیز به‌صورت عمده در این مارکیت عرضه می‌گردید. با آن‌که این مرکز هنوز از تأسیسات پیشرفته و معیارهای عصری بی‌بهره بود، اما نقش مهمی در تمرکز و تنظیم بازار میوه در پایتخت ایفا می‌کرد.

پیش از ایجاد این مارکیت، باغ قاضی به‌عنوان مرکز اصلی فروش میوه در کابل شناخته می‌شد. در آنجا میوه‌فروشان با برپایی کمپ‌های بوریایی، محصولات را به‌صورت سنتی عرضه می‌کردند. اما با انتقال فعالیت‌ها به شهرآرا، نقش باغ قاضی تغییر یافت و بیشتر به فروش خربوزه و تربوز اختصاص داده شد. این میوه‌ها از مناطق اطراف کابل و ولایت‌های شمالی به باغ قاضی آورده شده و به‌صورت عمده به دکانداران شهر فروخته می‌شد.

در کنار این دو مرکز عمده، دکانداران بزرگ نیز سهم قابل توجهی در بازار میوه داشتند. برخی از آنان که دارای سرمایهٔ بیشتر بودند، در نقاط مهم و پررفت‌وآمد شهر دکان‌های بزرگ و مجهز داشتند. این تاجران با استفاده از موترهای شخصی یا کرایی، میوه‌های تازه و مرغوب را مستقیماً از ولایات وارد کرده، در دکان‌های خود عرضه می‌کردند یا بخشی از آن را به سایر فروشندگان می‌فروختند.

با وجود این پیشرفت‌ها، بازار میوه و مواد خوراکی کابل در آن زمان هنوز با معیارهای بهداشتی و نگهداری مدرن فاصله داشت. نبود سردخانه‌ها، وسایل حفظ کیفیت و سیستم‌های کنترول بهداشتی باعث می‌شد که میوه، سبزیجات و حتی گوشت، اغلب در شرایط ابتدایی و در فضای باز عرضه شوند. هرچند تلاش‌هایی برای ایجاد مارکیت‌های عصری - به‌ویژه در شهر نو و برخی نقاط دیگر - صورت گرفته بود، اما این اقدامات هنوز در آغاز راه قرار داشت.

در مجموع، مارکیت‌های میوه در دههٔ ۱۳۵۰ بازتابی از یک دورهٔ گذار بودند: از یک‌سو، تداوم شیوه‌های سنتی مانند باغ قاضی و فروش‌های بوریایی، و از سوی دیگر، شکل‌گیری مراکز جدیدی چون مارکیت شهرآرا که نوید نظم و تمرکز بیشتر را می‌داد. این روند، پایه‌های ساختار امروزی بازارهای میوه در کابل را شکل داد؛ بازاری که هنوز هم میان سنت و تجدد در نوسان است.

#سروش‌مهرنوش‌نیکزاد

سرچشمه

محمد ناصر غرغشت. رهنمای کابل ۱۳۵۰

 

میله‌های نوروزی در کابل قدیم

نوروز، این جشن باستانی و آیینِ نوزایی، در کابل قدیم با شکوهی خاص برگزار می‌گردید. هر سال، به افتخار آمدن بهار، میله‌ها و جشن‌های گوناگون برپا می‌شد؛ برخی هنوز به‌جا مانده‌اند، لیک بسیاری به باد فراموشی سپرده شده‌اند. این میله‌ها، هر یک نمادی از شادی، گردهمی خانواده‌ها و فال نیک برای سال نو بودند.



فهرست آن جشن‌ها چنین است:

میله شاطرها

میله قولبه‌کشی

میله سمنک

میله باغ لطیف

میله سخی

میله داربازی

میله جبه

میله مندوی

میله شهید

میله نهال‌شانی

میله چهارشنبه‌سوری

در نوشته‌های قبلی این میله‌ها را به تفصیل شرح داده‌ام، که هر یک از این آیین‌ها، جلوه‌ای از فرهنگ و زیست اجتماعی کابل بود؛ از شاطرها که با دویدن و چابکی، توان و قدرت جوانی را به نمایش می‌گذاشتند، تا سمنک که با شیرینی و آواز دسته‌جمعی، نوید برکت و فراوانی می‌داد. از میلهٔ سخی که رنگ معنوی و زیارتی داشت، تا داربازی که هنر و جسارت را در برابر چشم‌ها می‌نهاد.

این میله‌ها آیینِ همبستگی و پیوند دوبارهٔ خانواده‌ها و محله‌ها بودند؛ فرصتی برای شادی، دیدار، و بازگشت به گذشته‌ای آشنا. امروز، بسیاری از آن‌ها خاموش گشته‌اند، لیک یادشان همچنان در حافظهٔ جمعی کابل زنده است و هر بار که نامی از آن‌ها برده شود، بوی بهار و طنینِ خنده‌های مردمانِ آن روزگار در جان زنده می‌گردد.

اگر جشنی از لیست بازمانده باشد، لطف نموده بنویسید.

بامهر

سروش‌مهرنوش‌نیکزاد 

آخرین سال‌های قبل از اعلام جمهوری

بازخوانی وضعیت سیاسی و اجتماعی افغانستان در سال‌های پایانی سلطنت ظاهرشاه

در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی، افغانستان در نقطه‌ای حساس از تاریخ معاصر خود قرار داشت؛ کشوری که همزمان می‌کوشید مسیر نوسازی را طی کند و در عین حال استقلال سیاسی‌اش را در میانه رقابت قدرت‌های جهانی حفظ نماید. مری لویس کلیفورد، نویسنده کتاب سرزمین و مردم افغانستان، این دوره را مرحله‌ای می‌داند که افغانستان میان آرزوی توسعه و واقعیت‌های پیچیده داخلی و خارجی گرفتار شده بود.



به روایت کلیفورد، در آغاز دهه ۱۳۴۰ خورشیدی، مهم‌ترین دغدغه افغانستان مسئله نفوذ و رقابت قدرت‌های خارجی بود. حکومت وقت، با دریافت کمک‌های اقتصادی و نظامی از اتحاد جماهیر شوروی و همزمان حفظ روابط با ایالات متحده، تلاش می‌کرد نوعی «موازنه منفی» ایجاد کند؛ سیاستی که هدف آن بهره‌برداری از رقابت دو ابرقدرت بدون از دست دادن استقلال سیاسی کشور بود. اما همان‌گونه که مری لویس کلیفورد اشاره می‌کند، این راهبرد بر فرضی خوش‌بینانه استوار بود: اینکه افغانستان می‌تواند به کمک خارجی وابسته شود اما استقلال تصمیم‌گیری خود را کاملاً حفظ کند.

در آن سال‌ها، برنامه‌های توسعه اقتصادی افغانستان گسترده و بلندپروازانه بود. ساخت شاهراه‌ها، فرودگاه‌ها، سدها، شبکه‌های مخابراتی و کارخانه‌ها با سرمایه‌گذاری خارجی دنبال می‌شد. با این حال، وابستگی فزاینده به کمک‌های بیرونی، به‌ویژه شوروی، نگرانی‌هایی را درباره آینده سیاسی کشور ایجاد کرده بود. به نوشته مری لویس کلیفورد، شوروی نه‌تنها در پروژه‌های زیربنایی حضور گسترده داشت، بلکه بسیاری از تأسیسات راهبردی افغانستان، از جمله راه‌ها و فرودگاه‌ها، با کمک مستقیم آن کشور ساخته شده بود؛ موضوعی که بعدها اهمیت جیوپولیتیکی بیشتری یافت.

با ورود به دهه ۱۳۵۰ خورشیدی، به نظر می‌رسید که رقابت قدرت‌های خارجی در افغانستان تا اندازه‌ای کاهش یافته است. هرچند تنش میان امریکا و شوروی همچنان ادامه داشت و چین نیز به‌عنوان بازیگری تازه در آسیا فعال شده بود، اما فضای عمومی چنین نشان می‌داد که افغانستان می‌تواند بی‌طرفی خود را حفظ کند. با این حال، این بی‌طرفی شکننده بود و هرگونه تغییر در توازن قدرت جهانی می‌توانست موقعیت افغانستان را به خطر اندازد.

در کنار مسائل خارجی، بحران‌های داخلی به تدریج به مسئله اصلی کشور تبدیل می‌شد. قانون اساسی ۱۳۴۳ که قرار بود زمینه اصلاحات سیاسی و مشارکت عمومی را فراهم سازد، به‌گونه کامل عملی نشد. پارلمان کارآمدی لازم را نداشت و دولت نیز فاقد پشتوانه سیاسی منسجم بود. در نتیجه، اداره کشور بیش از پیش به فرمان‌های سلطنتی وابسته شد.

مری لویس کلیفورد در تحلیل خود تأکید می‌کند که ظاهرشاه نسبت به ایجاد فضای باز سیاسی محتاط بود. او از تصویب قانون احزاب سیاسی خودداری می‌کرد؛ زیرا بیم آن داشت که گروه‌های مخالف به تهدیدی برای سلطنت تبدیل شوند. در همین حال، مطبوعات با محدودیت و خودسانسوری روبه‌رو بودند و نهادهای قضایی نیز هنوز نقش مؤثری در ساختار سیاسی کشور ایفا نمی‌کردند.

در فضای دانشگاهی و میان نسل جوان، نارضایتی رو به افزایش بود. دانشجویان از نبود امکان قانونی برای بیان دیدگاه‌هایشان ناراضی بودند و بسیاری از تحصیل‌کردگان بازگشته از اروپا و آمریکا احساس می‌کردند فرصت‌های شغلی مهم در اختیار حلقه‌های نزدیک به قدرت قرار گرفته است. این وضعیت سبب شد شکاف میان حکومت و قشر تحصیل‌کرده عمیق‌تر شود.

از نگاه اقتصادی نیز، دستاوردهای توسعه با انتظارات فاصله داشت. اگرچه پروژه‌های بزرگ زیربنایی اجرا شده بود، اما تولید داخلی رشد کافی نداشت و بسیاری از کارخانه‌های دولتی با ظرفیت پایین فعالیت می‌کردند. خشکسالی و کمبود آب نیز مانع توسعه کشاورزی می‌شد و نگرانی از فقر و قحطی را افزایش می‌داد.

مری لویس کلیفورد معتقد است مشکل اصلی افغانستان در آن دوران این بود که روند نوسازی نتوانسته بود به یک حرکت اجتماعی فراگیر تبدیل شود. اصلاحات سیاسی و برنامه‌های اقتصادی، هرچند گسترده، اما نتوانستند مشارکت واقعی بخش‌های مختلف جامعه را جلب کنند. به بیان دیگر، ابزارهای تغییر ایجاد شده بود، اما تعهد عمومی نسبت به نهادهای جدید هنوز شکل نگرفته بود.

در چنین شرایطی، جامعه افغانستان میان دو مسیر قرار داشت: اصلاح تدریجی یا تغییرات ناگهانی و انقلابی. بسیاری امیدوار بودند که کشور بتواند از راه اصلاحات آرام عبور کند، اما همزمان گروه‌هایی که راه قانونی برای رسیدن به قدرت نداشتند، به دنبال شیوه‌های دیگری برای تأثیرگذاری سیاسی بودند.

در پایان، کلیفورد بر ویژگی مهم جامعه افغانستان تأکید می‌کند: روحیه استقلال‌طلبی، غرور فردی، و وفاداری عمیق مردم به خانواده و قبیله. به باور او، هرگونه برنامه موفق برای آینده افغانستان باید بر پایه همین ویژگی‌های اجتماعی و فرهنگی استوار می‌شد؛ زیرا بدون مشارکت واقعی مردم، نوسازی سیاسی و اقتصادی نمی‌توانست به ثبات و پیشرفت پایدار منجر شود.

زندگی‌نامه جوانمرد پاییز

شاید بد نباشد از جوانی برومند و هنرپیشه‌ی موفق کشور، جوانمرد پاییز یادی کنیم. بازی او در فیلم‌هایی که در آن‌ها نقش‌آفرینی کرده، نشان‌دهنده‌ی استعداد منحصربه‌فردش در این عرصه است. در این نوشته، مروری کوتاه بر کارنامه‌ی هنری جوانمرد پاییز و فیلم‌هایی که در آن‌ها حضور داشته است خواهیم داشت.



جوانمرد پاییز در تاریخ ۱۹ جنوری ۱۹۹۹ در افغانستان به دنیا آمد. او در کابل بزرگ شد و در یک خانواده هنرمند پرورش یافت. پدر او، همایون پاییز، از چهره‌های شناخته‌شده سینمای افغانستان است و دیگر اعضای خانواده‌اش نیز در عرصه هنر و سینما فعالیت داشته‌اند. همین فضای خانوادگی باعث شد او از سنین پایین وارد دنیای بازیگری شود.

آغاز فعالیت هنری

جوانمرد پاییز از دوران نوجوانی وارد دنیای سینما شد و ابتدا در پروژه‌های کوچک و فیلم‌های کوتاه حضور یافت. نخستین تجربه جدی او فیلم کوتاه «بد» بود؛ اثری که در آن هم نویسندگی و هم کارگردانی را بر عهده داشت و نشان داد که علاوه بر بازیگری، به ساختار روایت و فیلم‌سازی نیز علاقه‌مند است.

پس از این تجربه، او به‌تدریج وارد پروژه‌های بزرگ‌تر شد و در فیلم‌هایی با موضوعات اجتماعی و جنگی ایفای نقش کرد. از جمله حضور او در فیلم «جنگ تریاک» (2008) و «خاک و خاکستر» (Earth and Ashes) است که هر دو در فضای سینمای جدی افغانستان ساخته شده‌اند و بازتاب بین‌المللی نیز داشته‌اند.

فعالیت سینمایی

او سپس در چند فیلم مهم سینمای افغانستان و پروژه‌های بین‌المللی بازی کرد، از جمله:

  • «جنگ تریاک» (2008) – فیلمی که توجه بین‌المللی نیز دریافت کرد
  • «خاک و خاکستر» (Earth and Ashes, 2004) – اثر تحسین‌شده در جشنواره کن
  • «پسران بزکشی» (Buzkashi Boys, 2012) – مهم‌ترین نقش او در یک فیلم نامزد اسکار
  • «بد» – فیلم کوتاه به عنوان نویسنده و کارگردان
  • «من زن نمی‌خواهم، اسپ می‌خواهم» – از آثار ذکرشده در کارنامه او

اوج شهرت و «پسران بزکشی»

مهم‌ترین نقطه عطف کارنامه هنری او، بازی در فیلم «پسران بزکشی» (Buzkashi Boys, 2012) است. این فیلم داستان دو پسر نوجوان در کابل را روایت می‌کند که با وجود تفاوت‌های اجتماعی، دوستی عمیقی میان آن‌ها شکل می‌گیرد و هر دو به ورزش سنتی بزکشی علاقه دارند.

این اثر به کارگردانی سم فرنچ و تهیه‌کنندگی آریل نصر ساخته شد و به‌طور کامل در کابل فیلم‌برداری گردید. «پسران بزکشی» نخستین فیلم ساخته‌شده در افغانستان بود که نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه زنده شد. حضور این فیلم در اسکار باعث شد سینمای افغانستان بیشتر در سطح جهانی دیده شود و جوانمرد پاییز نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های جوان این سینما مطرح گردد.

سبک و نگاه هنری

جوانمرد پاییز در کار خود به بازی‌های طبیعی و واقع‌گرایانه گرایش دارد. او از کودکی در محیطی هنری رشد کرده و همین موضوع باعث شده نگاهش به سینما صرفاً بازیگری نباشد، بلکه به عنوان یک هنرمند چندبعدی به فیلم‌سازی و روایت داستان نیز توجه داشته باشد. او همچنین در گفتگوهایش از علاقه خود به همکاری با سینمای جهانی و الهام گرفتن از بازیگران بین‌المللی سخن گفته است.

 


تازه ترین مطالب

مقبرهٔ سه‌اغر؛ آرامگاه ویس اتکه و یادگار روزگار تیموری در کابل

  نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد  در دامنهٔ شرقی کوه تخت‌شاه، در میان گورستان تاریخی شهدای صالحین کابل و در جنوب آرامگاه تمیم انصار، گنبدی ت...

پربازدیدترین ها