۱۴۰۵ تیر ۸, دوشنبه

افسانه بزک چینی

 

نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد

کودک که بودیم، این افسانه بارها با زبان شیرین مادر در گوش جانمان زمزمه می‌شد. هر بار که آن را می‌شنیدیم، گویی برای نخستین بار بود؛ نه از شنیدنش خسته می‌شدیم و نه از شیرینی روایتش سیر. با هر واژه، خود را در دنیای بزک چینی، انگک، بنگک و کلوله‌سنگک می‌یافتیم و تا پایان قصه، نفس در سینه حبس می‌کردیم.

اکنون که سال‌های بسیاری از آن روزها گذشته است، وقتی این داستان را بر بنیاد آنچه از زبان مادران و قصه‌گویان این سرزمین شنیده‌ام، بازمی‌نویسم، همان تازگی و شگفتی کودکی را در وجودم احساس می‌کنم.

«بزک چینی» یکی از کهن‌ترین افسانه‌های فولکلور مردم افغانستان است؛ داستانی که نسل به نسل و سینه‌به‌سینه منتقل شده و به بخشی از حافظه و میراث فرهنگی این سرزمین بدل گشته است.

اکنون شما را دعوت می‌کنم به سفری در گذشته؛ به روزگاران دور، به شب‌هایی که مادر، قصه را با مهر و آرامش روایت می‌کرد و ما با چشمانی مشتاق و دل‌هایی لبریز از خیال، به آن گوش می‌سپردیم...



افسانه بزک چینی

بود، نبود، در روزگاران قدیم، در دامنهٔ کوهی سرسبز، بزکی سفید و مهربان زنده‌گی می‌کرد که همه او را بزک چینی می‌نامیدند. خانهٔ کوچکش در کنار چشمه‌ای زلال و زیر سایهٔ درختان توت و بید قرار داشت. او سه چوچهٔ دوست‌داشتنی داشت که نام‌هایشان انگک، بنگک و کلوله‌سنگک بود.

بزک چینی تمام زنده‌گی‌اش را برای بزرگ کردن این سه فرزند صرف می‌کرد. هر بامداد، پیش از آنکه آفتاب از پشت کوه‌ها سر برآورد، از خانه بیرون می‌شد تا علف تازه و آب برای آن‌ها بیاورد.

اما پیش از رفتن، همیشه کنار در می‌ایستاد و با مهربانی می‌گفت:

«بچا! تا وقتی نامدیم، دروازه ره به روی هیچ‌کس باز نکنین. اگه کسی گفت من هستم، اول صدایشه بشنوین و بعد از زیر دروازه، پایشه ببینین. اگه صدا نرم نبود و پا سفید نبود، بفامین که مه نیستم.»

سه بزغاله با هم پاسخ می‌دادند:

«چشم مادر!»

در همان نزدیکی، گرگی زنده‌گی می‌کرد که مدت‌ها بود چشم طمع به بزک چینی و بچه‌هایش دوخته بود. هر روز از پشت بوته‌ها خانه را زیر نظر می‌گرفت تا فرصتی پیدا کند.

روزی که بزک چینی برای چریدن به کوه رفت، گرگ آهسته به در خانه آمد و در زد.

تق... تق... تق...

بچه‌ها پرسیدند:

«کیستی؟»

گرگ با صدای خشن گفت:

«مه مادرتان هستم، دروازه ره باز کنین!»

انگک گفت:

«نی! تو مادر ما نیستی. صدای مادر ما نرم و شیرین اس.»

گرگ ناامید شد و رفت.

او نزد آسیابان رفت و از او کمی آرد گرفت. سپس نزد پیرزنی رفت و از او یاد گرفت چگونه صدایش را نازک کند. دوباره برگشت.

بار دیگر در زد.

تق... تق... تق...

«کیستی؟»

«مه مادرتان هستم. برتان علف آوردیم.»

این بار صدا بسیار شبیه بزک چینی بود.

اما کلوله‌سنگک گفت:

«اول پایته از زیر دروازه نشان بتی.»

گرگ پای سیاه و پشمالویش را جلو آورد.

بچه‌ها یک‌صدا گفتند:

«نی! پای مادر ما سفید اس.»

گرگ با عصبانیت رفت. این بار پاهایش را با آرد سفید کرد و دوباره آمد.

باز هم در زد.

«بچا، دروازه ره باز کنین. مه مادرتان هستم.»

صدا همان صدای بزک چینی بود و پاها نیز سفید به نظر می‌رسید.

انگک و بنگک فریب خوردند.

اما کلوله‌سنگک گفت:

«دل مه گواهی بد میته. کمی دگام صبر کنیم.»

دو برادرش گفتند:

«مادر خسته اس، بان که باز کنیم.»

در را باز کردند.

... گرگ با یک جست داخل خانه پرید.

انگک را گرفت و بلعید بنگک را نیز بلعید. کلوله‌سنگک که از همه کوچک‌تر بود، خواست از خانه بگریزد، اما گرگ او را نیز گرفت و فرو برد. گرگ که شکمش از پرخوری سنگین شده بود، با خرسندی از خانه بیرون رفت و به لانهٔ خود بازگشت.

اندکی بعد، بزک چینی از صحرا برگشت. هنگامی که به خانه رسید، دید دروازه باز است و خانه در سکوتی غم‌انگیز فرو رفته است.

با نگرانی صدا زد:

«انگک!... بنگک!... کلوله‌سنگک!...»

اما هیچ پاسخی نشنید. خانه را گشت، ولی از چوچه‌هایش نشانی نیافت. اشک از چشمانش جاری شد. رد پاها را دنبال کرد تا فهمید گرگ، هر سه فرزندش را خورده است. بزک چینی بی‌درنگ به لانهٔ گرگ رفت و بر در کوبید.

گرگ از درون لانه با صدای خشمگین فریاد زد:

«کیستی سر بام‌لرزانک من، خاک ریختاندی سر آش مهمانک من؟»

بزک چینی با دلی آکنده از خشم پاسخ داد:

«مه استم بزک چینی. دو شاخ دارم بالای بینی. تو انگک، بنگک و کلوله‌سنگک مرا خوردی؛ مه آمدیم که پس بگیرمشان.»

گرگ با خندهٔ تمسخرآمیزی گفت:

«ها، خوردیم؛ پس نمی‌تم. اگه چوچایته پس میخایی، باید با مه بجنگی.»

بزک چینی دریافت که با شاخ‌های کند خود نمی‌تواند بر گرگ نیرومند پیروز شود. غمگین و اندیشناک از آنجا دور شد. در راه، آهنگر قریه او را دید و پرسید:

«ای بزک چینی! چرا جگرخون هستی؟»

بزک چینی ماجرای خود را بازگفت. آهنگر پس از شنیدن داستان گفت:

«غم نخور. شاخ‌هایته چنان تیز کنم که هیچ گرگی تاب مبارزه با توره نداشته باشه.»

بزک چینی مقداری پنیر و مسکه که همراه داشت به آهنگر هدیه کرد. آهنگر نیز با دل و جان شاخ‌های او را بر سنگ و آهن سایید تا چون دو نیزهٔ تیز و برنده شدند.

چندی بعد، گرگ نیز برای تیز کردن دندان‌هایش نزد همان آهنگر آمد تا خود را برای جنگ آماده کند. آهنگر که از ستم او بر بزک چینی آگاه شده بود، با انبور آهنگری، یکی پس از دیگری دندان‌های تیز گرگ را کشید و به جای آن‌ها دندان‌هایی از گل پخته گذاشت. گرگ که از نیرنگ آهنگر بی‌خبر بود، با شادی از آنجا رفت و گمان می‌کرد دندان‌هایش از پیش نیز محکم‌تر شده‌اند.

بزک چینی بار دیگر به لانهٔ گرگ رفت و بر در کوبید.

گرگ همان آواز را خواند:

«کیستی سر بام‌لرزانک من، خاک ریختاندی سر آش مهمانک من؟»

بزک چینی پاسخ داد:

«من استم بزک چینی، دو شاخ دارم بالای بینی. برای پس گرفتن فرزندانم آمدیم.»

گرگ با غرور از لانه بیرون پرید و دهانش را برای دریدن بزک گشود. اما همین که خواست گاز بگیرد، دندان‌های گِلی‌اش یکی پس از دیگری بر زمین ریختند. گرگ درمانده شد. در همان لحظه، بزک چینی با تمام نیرو شاخ‌های تیز خود را بر شکم گرگ کوبید و شکم او را درید. ناگهان انگک، بنگک و کلوله‌سنگک، سالم و زنده، از شکم گرگ بیرون آمدند و خود را در آغوش مادر انداختند.

بزک چینی هر سه فرزندش را در آغوش گرفت و خداوند را سپاس گفت. از آن روز به بعد، آنان با هوشیاری و مهربانی در کنار یکدیگر زنده‌گی کردند و قصهٔ بزک چینی سینه به سینه در میان مردم افغانستان نقل شد تا به روزگار ما رسید.

و پیران قصه‌گو در پایان داستان می‌گفتند:

«هر که پند بزرگ‌تر را بشنود، از بلا در امان ماند؛ و هر که به زور و ستم زنده‌گی کند، سرانجام به سزای کردار خود خواهد رسید.»

 

 

۱ نظر:

  1. عالی بود، مرا به یاد مادر‌بزرگ‌ها و قصه‌های شیرین‌شان انداخت. همیشه فکر می‌کردم این روایت‌ها فقط در هزارجات رواج داشته، اما حالا فهمیدم که در بسیاری از نقاط افغانستان سینه‌به‌سینه نقل شده و بخشی از فرهنگ و خاطرات مشترک مردم این سرزمین است

    پاسخ دادنحذف

تازه ترین مطالب

مقبرهٔ سه‌اغر؛ آرامگاه ویس اتکه و یادگار روزگار تیموری در کابل

  نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد  در دامنهٔ شرقی کوه تخت‌شاه، در میان گورستان تاریخی شهدای صالحین کابل و در جنوب آرامگاه تمیم انصار، گنبدی ت...

پربازدیدترین ها