۱۴۰۰ دی ۹, پنجشنبه

افغانستان؛ قربانی بازی بزرگ!

 با گذشت هر روز، به عمق محرومیت‌ها فرو می‌رویم و از اهدا، آرمان‌ها، رویاها و آرزوهای خود عقب می‌مانیم. ما به دنیا آمدیم، تکامل کردیم، جوان شدیم، تحصیل کردیم تا روزی بتوانیم زنده‌گانی بهتری داشته باشیم؛ غافل از این‌که هر قدر جلو رفتیم به اعماق محرومیت‌ها و نرسیدن به آرمان‌ها نزدیک شدیم. 

 

سروش مهرنوش نیکزاد

۱۴۰۰ آذر ۳۰, سه‌شنبه

شناخت خود واقعی؛ یک تاریکی در وجودت همه هست!

مدت زیاد را دربر می گیرد تا آدمی خود واقعی اش را بشناسد؛ در این مدت، میان تاریکی و روشنی وجودش گیر می کند و همیشه متردد است کدام راه را برگزیند. زمانی که یک انسان مهربان به  خاطر مجبوریت یا هر دلیلی، جرمی را مرتکب شود و قوانینی را که خود برایش وضع کرده بشکند، در حقیقت از تاریکی اش پیروی کرده است. در چنین مواقع، طی روزها یا ماه ها عذاب خواهد دید؛ اما تاریکی رها کردنی اش نخواهد بود و همواره افکاری را به او القاح می کند تا کارش را توجیه کند. در این مدت، اگر با جرمی که مرتکب شده کنار بیاید، تسلیم تاریکی خواهد شد. این جاست که خود واقعی و ذات آدمی آشکار خواهد شد.

سروش مهرنوش نیکزاد


۱۴۰۰ آذر ۱۳, شنبه

نبشته ی پوهنمل روح افزا امین در مورد رُمان سرزمین اهورا - استاد دانشگاه کابل

  

سخنی با خواننده­گان


 

اگر مراتب بیچاره­گی بشریت را از بدو نشأت و ظهور، از خِلال سطور تاریخ، تحت مداقه بگیریم ناگزیریم بگوییم تراکم و فشار احتیاجات و نیارمندی­ها را در اجتماع بار آورده و حُسن معاومت و تعاون را در نفس­ آدمیزاد تزریق نموده؛ یعنی انسان­ها چاره­یی نداشته­اند جـُـز اینکه با همدردی و مساعدت، ضروریات خود را رفع و تسهیلات لازمه را در بهبود شئون زنده­گی فراهم نمایند.

انسان مخلوقی است ـ مدنی/ لذا زنده­گی اجتماعی را برگزیده است. همه افراد، هدف مشخص داشته که جهت رسیدن بسوی آن در حرکت اند. شخصی­که می­خواهد مصداق نام انسانیت گردد، نخست بایستی حُسن همدردی را در دماغ خویش جا داده، باید در صحنه­ امتحان، کارها و یادگارهای گرانبهایی بجا گذارد مانند این اثر نویسندۀ جوان سروش مهرنوش نیکزاد که می­توان جوهر علم و دانش را در وجود شان دریافت. جناب ایشان خواسته است برای اهل مطالعه مخصوصاً نسل جوان این پیام را بازتاب دهد که در زنده­گی دارای عزم متین بوده، شور و اشتیاق درونی را برای رسیدن به اهداف در وجود خویش زنده نگهداشته و تقویت می­بخشد.

در راه رسیدن به اهداف هرچند با موانع و چالش­ها مواجه شود، سعی به خرج دهند تا یکی پی دیگر سدها از راه خود بردارند تا اینکه به هدف مورد نظر نایل آیند. نویسنده طرح کــُــلی داستان و درونمایه های آنرا خیلی شیرین و جذاب به رشته­­ تحریر درآورده؛ طوریکه خواننده گرامی محو صحنه­های تخیلی و ذهنی آن گردیده که خود را قهرمان اصلی داستان تصور می­کند.

نویسنده این را درک کرده که اگر ایده­هایش را در قالب داستان بیاورد، خوبتر و بهتر قابل انتقال به خواننده­گان می­باشد. مطمئن­­ ام این اثر نویسنده مستعد و ماهر به کرات به زیور چاپ آراسته خواهد شد. از اینکه نوشته­های مفید و الهام­بخش تان اهل مطالعه را سیرآب می­سازد، موفقیت­های هرچه بیشتر تانرا در این راستا از درگاه دادگر عدالت گستر تمنا میبرم.

 

با آرزوی وقت خوش برای شما

پوهنمل روح افزا امین

 


نبشته ی بهزاد برمک در مورد رُمان سرزمین اهورا - نویسنده

 

نوشته ی بهزاد برمک در مورد کتاب سرزمین اهورا - اثر سروش مهرنوش نیکزاد

 


بهزاد برمک - نویسنده
سرزمین اهورا
نام کتاب داستانیست که به وسیله ­ای جوان مستعد و با پُشتکار وصف­ ناپذیر، بنام سروش مهرنوش نیکزاد در یازده­ بخش به رشته­ی تحریر درآمده­است. من ضمن سپاس از همکار سابق­ام در مرکز علمی و فرهنگی نخبگان معارف بابت نگاشتن این اثر مفید و ارزنده، موفقیت­های مزید او را در آفرینش همچو آثار از بارگاه خداوند داد و دانش آرزو نموده و از مساعدت بی­شائبه خانم محترم ـ منیژه نادری؛ مسوؤل انتشارات شاهمامه در کشور شاهی هالند به­ خاطر نشر و پخش ابراز امتنان می­کنم.

داستان­های این رُمان بازتاب­ دهندۀ ابعاد گسترده­یی اجتماعی، اقتصادی و نگاه نویسنده بر مبانی خاستگاه سرزمینی­است که نیکی، فراوانی و روشنایی را به جهان هدیه می­کند و انسان­ها و موجودات زمینی و فرا زمینی را به کار، عشق، محبت، موسیقی، رقص، پایکوبی، پوشش، آموزش، نوآوری، گــُــل­های آبی و سبز، خـُـم، باطری، بوتل، پیمانه و مضاف بر آن تأمین ارتباطات دعوت می­نماید. خلق خدا را فرا می­خواند با تلاش و مبارزه­­ی خسته­گی ناپدیر در برابر ستم و ستمگرانی­که به مردم ـ خراج، حواله، برات، ستم، زورگویی، شهوت­ رانی و فقر فراگیر را تحمیل کرده­اند، به پا خیزند و از خودبسنده­گی، آزادی، خودباوری و استقلالیت خود مدافعه نمایند.

در همه­ای داستان­ها، خیال و رؤیا جلوه­هایی خود را برمی­تابد و تموج در آن آشکارا به مشاهده می­رسد. همچنان اعمال حاکمانی را که برای خوشگذرانی خویش، مردم مظلوم و بانوان گلرُخ را مورد بهره­کشی جنسی، مادی و معنوی قرار می­دهند و کام خود را شیرین می­سازند، نکوهش می­کند.

در یکی از سوژه­ها، کار در معدن آهن به تصویر کشیده شده­است که بی­نهایت شاق و با دشواری­ها همراه است و دسترسی به استخراج آهن قربانی­های بیشماری را وقتاً/ فوقتاً از طبقه کارگر می­ستاند که بیانگر زنده­گی عصر حجر و قرون وسطا می­باشد.

قشر تحصیل­­کرده، دانشمندان، نخبه­ها و نوابغ به­ عنوان فرزانه­گان در فرازی از این اثر معرفی شده­اند که دارای ویژگی­هایی منحصر به فرد بوده، همچو ایلیت فرا زمینی در تعامل با اجتماع انزوا بر می­گزینند و از ترس تکفیر حاشیه ­نشینی را ترجیح می­دهند.

در هر یکی از داستان­ها خِصال شاهان، شهزاده­گان، شاهدُخت­ها، فرماندهان، نگهبانان مرزی، ملبانان، شیخ عابد، طلسم، جادو و باریابی نزد پادشاهان به شیوۀ رسا تصویر شده­است. در متن داستان­ها به دریا، ساحل، کاپیتان، کشتی، امواج، خدمه و عوارض جانبی­اش مشمول: طوفان، ابرهای تیره و اضافه بر آن، وزش تند بادها که مسافرت بحری را به مخاطره روبرو می­سازد، اشاره رفته­است. نباید فراموش گردد که در بندرگاه­ها از خوردنی­ها، نوشیدنی­ها و دست پُخت لذیذ بحری و استقبال از مهمانان نیز تذکر رفته­ است.

چون در برخی از این داستان­ها از سحِر، جادو، طلسم، علایم، نشانه­ها و اشکال هندسی و مدور با رمزها مطرح است، می­توان گفت که رمزگشایی یکی از معیارهای فن آوری بود و کاربُرد از علایم و نشانه­ها در گشودن و بهره­گیری تکنالوژی برای افراد فرهیخته و زیرک در رسیدن به حل معماها و پُرسش­ها مدد می­رساند.

افرادی­که عاشقانه و عارفانه از طریق آموزش علاقه­مند به نتایج تحقیقات پژوهشی استند، آنان­ را نخبگانی می­نامند که حتا در عشق ملکوتی شان در فرجام با توجه به خوش­ بین بودن شان به جهان هستی، به مدارج اعلی نایل آمدند و سزاوار چنین پاداشی نیز شناخته ­شدند.

در جا... جایی این خامه از کوه، جنگل، صحرا و دشت و دمن جغرافیایی حرف زده می­شود و به منظور دستیابی به جغرافیا و مناطق تمدنی دیگر مطمئناً ضرورت به ایجاد تأمین پُل ارتباطی احساس می­گردد که بنام­های تسمه ارتباط، دهلیز، دالان، تونل و مسیر نیز نام بُرده شده­است.

مرور داستان­ها مرا به این نتایج رسانید که نویسنده پُرتلاش کتاب سرزمین اهورا خود نیز بر آن اذعان دارد، همه داستان­های تحریر یافته، پیامد و نتایج پژوهشی است که وی در مراحل مختلف، دنبال آن بود و با خوش­ بینی بی حد و حصری که در رسیدن به این اهداف داشت، موفق گردید آنرا تدوین و تنظیم نماید که خامه­ای موجود در دست شما قرار دارد. بخوانید و لذت ببرید!

انتهای یادداشت را با ابیاتی از زنده­­ یاد قهار عاصی به پایان می­رسانم:

"خودم این سو، دلم آن سوی دریا// مقام و منزلم آن سوی دریا

ز درد دل گرفته تا جوانی// تمام حاصلم آن سوی دریا

خودم این سو، دلم آن سوی دریا// مقام و منزلم آن سوی دریا"

 

با سپاس و حرمت

بهزاد برمک

سرزمین اهورا

رمان سرزمین اهورا 

نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد

ویراستاری و بازخوانی: پوهاند دکتر حبیب پنجشیری و پوهنمل روح افزا امین

مهتمم: بهزاد برمک

صفحه آرا و تایپ: سروش مهرنوش نیکزاد

طراح جلد: مهدی موسوی

چاپ نخست؛ به زودی

:از متن کتاب

وقتی تابستانِ گرم و سوزان، دارد رنگ می­بازد، خبر از رسیدن خزان می­دهد. هوایِ نسبتن سردِ شام­گاه اوایل خزان، روح خسته­ی آدمی را آرامش می­بخشد. زمانی­که این سردی جان می­گیرد، آدم ذوق­زده می­شود، می­خواهد بال بگشاید و به پرواز درآید. این سردی خوش­آیند چنان نیرو می­دهد که دل می­کنی دنیا را همین­گونه درنوردی.

هوای سرد شام­گاهِ خزانی، لشکری از خاطرات را مست کرده و ذهنم را مورد هجوم­شان قرار داده است. چندین کوچه­ها و پس کوچه­های تنگ و تاریک و بی­کس را درنَوَشته­ام، و هم­چنان مورد هجوم خاطرات قرار دارم. به جاده­ی عمومی می­رسم. ره­گذرانِ فارغ از کار، به عجله طرف خانه­های شان روانه استند. صدای بسته شدن دروازه­های فروش­گاه­ها از دور و نزدیک به گوش می­رسد. "آه، چه صدای دل­خراشی!" رنگِ شب در حال نمایان شدن است. عابران آهسته آهسته دارند کم می­شوند. چراغ­های موترها روشن شده­اند و بر پیرامون روشنی خیره­کننده و زودگذری می­پراکنند. هوای سردِ خزانی هم­چنان جانِ بیش­تر می­گیرد.

لختی در کنارِ سرک توقف می­کنم و به پیرامون خیره می­شوم. پیرمرد کیله­فروشی را می­بینم که با کراچی­اش به مقصدی می­رود. سر و صورتش خسته و ناراضی به نظر می­رسد؛ مثل این­که ام­روز به کامش نبوده است. پلاستیک نان را بالای کراچی­اش گذاشته است. لباس­هایش در کل ژنده است. چندین جای شاریده­گی و پینه در واسکت چرکینش دیده می­شود. معلوم می­شود او نیز در چُرت فرو رفته است. کم­بخت در غمِ روزگار است. در کنار سرک، یک راننده­ی تکسی توقف کرده است و چشم­براه مشتری است. سگرتی بر لب می­گذارد و دَر می­دهد. چندبار دود را در سینه فرو می­برد و بعد بیرون می­کند. او هم­چون صیاد در پی شکار است. راننده هم­چنان به اندیشه فرو می­رود و در عین حال دود سگرت را دم و بازدم می­دهد. آه، این افکار، هیچ­کس را در این­جا امان نمی­دهد و سراغ همه­گان می­آیند.

سردی خزانی در تنم خانه می­کند. در کنارِ جاده­ی عمومی قدم می­زنم؛ می­گذارم خیالات و خاطره­ها سراغم بی­آیند. ذهنم دوباره درگیر خیالاتِ مبهم می­شود. در فکرم می­آید که حاکم این شهر شده­ام و بر این­جا تسلط کامل دارم. در به­ترین و لوکس­ترین عمارت زنده­گانی می­کنم، خدمت­کارانِ بی­شمار و موترها در خدمتم قرار دارند. با یک اشاره­ام، زنده­گی یک فرد دگرگون می­شود. خُرد و کلان، شوق دیدار با من را دارند. از جمله مؤفق­ترین افراد شهر محسوب می­شوم و میان مردم محبوبیت خاص دارم. به نظرم می­رسد که شهر به کلی دگرگون شده است. همه­جایش آباد شده است. آن کیله­فروش دیگر به فکر روزگارِ مفلسی نیست؛ اکنون دارد به رشد و رونق بیش­تر تجارتش فکر می­کند. او دیگر آن کیله­فروش قدیم نیست. راننده­ی تکسی تا این­دم در پی شکار نیست. حالا با خانواده­اش برای تفریح شبانه بیرون شده است. اندیشه­های منفی و غمِ روزگار سخت، از ذهنِ عابرانِ پیرامونم زدوده شده اند. همه دارند رؤیاپردازی می­کنند برای یک آینده­ی به­تر...

آه، سرمای خزانی... سرمای خزانی! این سرمای ملایم پاییزی، چه زیبا مرا انباشته­ و خیالاتِ زیبا را در من زنده کرده است. برای یک لحظه چه حس زیبای سراغم آمد. بار دیگر عابران را می­بینم که همه غرقه در دریای اندیشه اند؛ امّا، همانند من خوش­نود به نظر نمی­رسند. هیچ­کس به دیگری کوچک­ترین نگاه نمی­کند – همین­گونه، در اندیشه­های پریشان­شان فرو رفته­اند. در ذهنم فریاد می­زنم: "آهای مردم، سرمای خزانی است! بگذارید افکار و رؤیاهای زیبا سراغ­تان بی­آید." کسی توجه نمی­کند. پژمان­خاطر به مقصدی روان استند. ستاره­ها در آسمان نمایان می­شوند. شهر آهسته آهسته به آرامی می­گراید. گشت­وگذار ره­گذارنِ چُرتی کم می­شود. در آن­سوی جاده، در زیر نورِ چراغ خیابانی، تو را می­بینم که بالای دراز چوکی­یی، تنها و ساکت نشسته­ای. برای یک لحظه تمامِ خیالات و رؤیاهای حاکم در ذهنم، از ذهنم بدر می­شوند. جای­شان را تو پُر می­کنی. فکرم از تو مالامال می­شود و سراسر وجودم را فرا می­گیری. نزدت می­روم. در گوشه­ای نشسته­ای. تو هم­چنان، همانند دیگران در چُرت فرو رفته­ای. داری به چیزی می­اندیشی و ژرف می­اندیشی. آشفته به نظر می­رسی. معلوم می­شود که خیالات و رؤیاهای زیبا سراغت نیامده­اند. سرمای خزانی تو را مثل من در افکارِ رؤیایی فرو نبرده است. در کنارت می­نشینم، می­خواهم جویای خاطر ژولیده­ات شوم. بی­توجه به همه­چیز در خود غرق استی. شهر خاموش شده است. دیگر عابری به چشم نمی­خورد. تعداد ستاره­گان در آسمانِ تیره، بیش­تر شده است و چشمک می­زنند. همه چیز و همه­کس خاموش است و در اندیشه فرو رفته است – من، تو، شهر، ستاره­گانِ آسمانِ تیره، چراغ­های خیابانی و... همه در سکوت و غرقه در اندیشه. می­پرسم:

"چرا همه­چیز و همه­کس در سکوتِ محض فرو رفته است؟"

سرت خمیده است و در همین­حال بدون حرکت پاسخ می­دهی:

"چون می­اندیشند!"

چقدر کوتاه و مختصر پاسخ دادی. آیا این جواب­گوی سؤالات من شده می­تواند. "چون می­اندیشند!" خیلی مختصر بود. می­گویم:

"می­اندیشند... می­اندیشند! همه­گی چُرتی شده­اند. تو هم چُرت می­زنی؟"

کوتاه و مختصر می­گویی:

"آه، چُرت می­زنم!"

سر اصل مطلب می­روم:

"هیچ­کس خوش­نود به نظر نمی­رسد. انگار، اجازه نداده­اند افکار و خیالات زیبا و رؤیایی سراغ­شان بی­آیند. خُرد و کلان پریشان به نظر می­رسند. تو هم رؤیاپردازی نمی­کنی و ژولیده خاطر استی. دلیلش چی است؟"

می­گویی:

"رؤیا... رؤیا!" بعد، آهی از سینه بیرون می­کشی. این­بار سرت را بُلند می­کنی و به سویم خیره می­شوی:

"چون هیچ­کس رؤیایی در سر ندارد. از چی رؤیاپردازی کند. به جایش افکار پریشان ذهن همه را انباشته­اند. رؤیاهای آدمی­زاده­گان فرار کرده­اند... به شهر رؤیاها فرار کرده­اند. من نیز دیگر رؤیایی ندارم و هر روز مجبورم با افکار پریشانم زنده­گانی کنم." بغض گلویت را می­گیرد. دیگر چیزی نمی­گویی. دیگر به اصل موضوع پی برده­ام. دلم برای تو و همه­گی می­سوزد. می­گویم:

"پس من اولین کسی استم در این شهر که رؤیا در سر دارم و هنوز می­توانم رؤیاپردازی کنم." تو می­گویی:

"آه، همین­طور است! تو تنها کسی استی که رؤیاهایت را نگه داشته­ای." می­خواهم کاری بکنم. می­گویم:

"پس بیا کاری بکنیم که فکر همه از اندیشه­های زیبا پُر شود. اگر من اولین کسی استم در این شهر که هنوز هم اندیشه­های مثبت را در ذهنم پرورش می­دهم، پس امید هست." مثل این­که راه حلی به نظرت رسیده است - چشم­هایت برق می­زنند و در این حال می­گویی:

"راست می­گویی! تو راست می­گویی باید کاری بکنیم. تو می­توانی این­کار را بکنی، چون هنوز امید داری. افکارِ بُلندت را نگه­داشته­ای. تو می­توانی رؤیاهای فراری را شکار بکنی."

پژواک صدایش بارها در گوش­هایم می­پیچد: "تو می­توانی... تو می­توانی رؤیاها را شکار بکنی!" چقدر قشنگ است شکار رؤیاها و برگرداندن­ آن­ها. به فکرم می­آید که زمین و آسمان ندا سر داده اند: "تو می­توانی... تو می­توانی رؤیاها را شکار بکنی!" مثل این­که امیدوار شده­ای، ادامه می­دهی:

"به سرزمین رؤیا می­رویم. تو تا می­توانی آن­ها را شکار بکن. همین اکنون می­رویم."

به راه می­افتیم. سردی پاییزی در همه جا خانه کرده است. شهر در سکوت محض فرو رفته است. آن راننده­ی تکسی تا هنوز در کنارِ جاده است، امّا هیچ مشتری سراغش نیامده. نزد راننده می­رویم. تو برایش آدرسی را در خارج از شهر می­دهی. سوار می­شویم. راننده مقصد سرزمین رؤیاها را در پیش می­گیرد. جاده خاموش است، خیابان­ خاموش است، شهر خاموش است و عابران در چُرت فرو رفته اند. سرمای پاییزی شبِ تیره را مالامال کرده است.

از شهر خارج می­شویم. یک ساعت طول می­کشد و راننده خاموشانه ما را به مقصد می­رساند. از موتر پیاده می­شویم. راننده را با دادن مزدش مرخص می­کنیم. تو مرا به طرف درّه­ای هدایت می­کنی. من دنبالت راه می­افتم. درّه برایم ناآشنا است. میان دو کوه بلند قرار گرفته است. به طرف یک حوض انباشته از آب صاف می­رویم. در کنار حوض، یک بالون هوایی را می­بینم. تو می­گویی:

"با همین بالون به سرزمین رؤیاها پرواز می­کنیم. در بالای ابرها قرار گرفته است."

داخل بالون می­شویم. تو آن­را به بالا هدایت می­دهی. تا به ابرهای آسمان می­رویم. هوای سرد در تن ما می­خزد و لرزه بر اندام ما می­اندازد. بر بلندای وادی زیبا­ که در دل طبعیت پنهان شده است، قرار می­گیریم. تو می­گویی:

"این­جا سرزمین رؤیاها است. می­بینی چی­قدر زیبا است."

 یک­بارگی رؤیاها را می­بینیم که در پیرامون ما دارند پرواز می­کنند، از خود روشنی زرد رنگی می­پاشند و از دُور و نزدیک بِل­بِل می­کنند. حالا، چارسوی ما انباشته از رؤیاهای آدمی است. این­جا هر گونه­­ی آن هست – آرزوهای کودکانه، جوانی، دخترانه، پسرانه، مادرانه، پدرانه، پیری و... همه در این­جا هستند و دارند با یک­دیگر به دُور از آدمی­زاده­گان پرواز می­کنند – از آدمی­آزدگانی که یک زمان به آن­ها پشت کردند و به خاطر تحقق شان به حقیقت هیچ کار نکردند. آن­ها هم خسته از همه چیز و همه کس به دیار خویش فرار کردند. تو به یک تور – که در کنار ما قرار دارد – اشاره می­کنی و از من می­خواهی که آن را بردارم و رؤیاها را شکار بکنم. تور دسته­ی چوبی دراز دارد. آن ­را برمی­دارم. نخست رؤیاهای شیرین کودکانه را می­گیرم. شوخ و بازی­گوش استند. به مشکل آن­ها را صید می­کنم. با چند دور زدن، تور انباشته از رؤیاهای کودکانه می­شود. تو آن­ها را در یک جال می­بندی. دنبال رؤیاهای دخترانه و پسرانه­ی جوانی می­گردم. مست و آشفته استند، در عین حال شیرین و سرسخت. اکثرشان به راحتی به دام می­افتند. امّا، بعضی­شان را به مشقتِ زیاد گیر می­آورم. با چند گِرد زدن، تور را پُر می­کنم، و تو آن­ها را در یک در جال دیگر می­اندازی. به مهم­ترین و مشکل­ترین بخش ماجرا می­رسم – شکارِ رؤیاهای پدرانه و مادرانه. متشکل از همه رؤیاها استند و همه را در خود جا داده­اند - آرمان­های بُلند پدرانه  و مادرنه آمیخته با حسرت و یک دنیا امید استند که سال­ها انتظار کشیده­اند و از کوتل­های مشکل گذر مراحل گوناگون زنده­گانی عبور کرده­اند. به چنگ آوردن­شان کار راحتی نیست. از راه­های متفاوت عقل و منطق و هم­چنان استراتیژی و سیاست کار می­گیرم و در نهایت آن­ها را با وزن سنگین­شان شکار می­کنم. تو آن­ها را در جال بزرگ­تر می­اندازی. سرانجام رؤیاهای باقی­مانده را نیز می­گیریم و تو آن­ها را فلتر می­کنی؛ منفی­ و جامعه­ستیزانه­ی شان ­را جدا می­سازی و در جایی به دور از دست­رس رها می­کنی.

بالون را به طرف شهر هدایت می­دهی. بر فرازِ شهرِ خاموش و به خواب رفته قرار می­گیریم. رؤیاهای شیرین کودکانه را در شهر رها می­سازی. آسمانِ شهر مالامال از آن­ها می­شود. به طرف خانه­های شهر می­روند و کوچه­های تنگ و تاریک را روشن می­سازند. طولی نمی­کشد که اطفال از خواب می­پرند، همه در کوچه­ها می­برآیند، به پای­کوبی شروع می­کنند و شور و هیجان می­پراکنند. همین­طور رؤیاهای جوانی را آزاد می­سازی. در این­حال شادمانه تبسم می­کنی. شهر پر از رؤیاهای جوانی و عاشقانه ­می­شود. همه­جا را عشق پُر می­کند. پسران و دخترانِ جوان از خواب برمی­خیزند و در شهر می­برآیند. جوانان شادمان استند. یک­بار دیگر رؤیایی شده اند. حالا انگیزه دارند. تو خوش­نود و راضی به نظر می­رسی و عاشقانه به من نگاه می­کنی. اشکِ شوق در چشم­هایت گره می­خورد. ذوق­زده به نظر می­رسی. حالا، رؤیاهای پدرانه و مادرانه و دیگر رؤیاها را آزاد می­سازی.

 همه جا نورانی و روشن شده است. شهر رؤیایی شده است. ستاره­های آسمانِ تیره نیز رؤیایی شده­اند و به سوی مردم شهر چشمک می­زنند. پدران و مادرن از خواب برخیسته­اند و دختران و پسرانِ خُرد و جوان­شان را شادمانه نگاه می­کنند که در حال لذت بردن از زنده­گی استند. شور و هیجان، به مثلِ سرمای نیمه­شب خزانی برهمه جا خزیده است.

ما در سبد بالونِ­هوایی، بر فرازِ شهر قرار داریم. حالا، اندیشه­ها و خیالاتِ زیبا، همانندِ من سراغ همه آمده­اند. سرمای نیمه­شب خزانی، این اندیشه­ها را جان داده است. تو که از سُرور در پوست نمی­گنجی آهسته زمزمه می­کنی:

"آدمی بدون رؤیاهای شان به کالبدِ بی­روح می­ماند. همین رؤیاها زنده­گی انسان را معنا می­بخشد. چند لحظه پیش این شهر پُر از مردمانِ بی­روح بود، چون رؤیا در سر نداشتند. با آمدن رؤیاهای­شان همه جانِ دوباره گرفت. رؤیاپردازی حق آدمی است. مهم نیست همه­ی شان به حقیقت بپیوندند؛ همین­که با آن­ها زنده­گانی می­کنی زنده­گی­ات معنا دارد."

آسمانِ شهر را دور می­زنیم. شهر چراغان شده و رؤیاها در هر گوشه و کنار بِل­بِل می­کنند. احساساتِ خرد و کلان برانگیخته شده و زمین و زمان از هیجان لب­ریز شده است. سردی پاییزی، هم­چنان جان گرفته است و لشکری از احساسات و اندیشه­های زیبا را در ذهنِ آدمی­زاده­گان مست کرده است. 

تازه ترین مطالب

مقبرهٔ سه‌اغر؛ آرامگاه ویس اتکه و یادگار روزگار تیموری در کابل

  نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد  در دامنهٔ شرقی کوه تخت‌شاه، در میان گورستان تاریخی شهدای صالحین کابل و در جنوب آرامگاه تمیم انصار، گنبدی ت...

پربازدیدترین ها