به شخصیت شاه شجاع، پسر تیمورشاه، بیشتر با نگاه
سیاسی نگریستهاند؛ اما اگر به دنیای شعر او وارد شویم، شاعری را میبینیم درگیر
عشق، فراق، حسرت، وصال، بیوفایی و لذتهای ظریف زندگی؛ انسانی که جهان درونیاش
بسیار شخصیتر و عاطفیتر از تصویر سیاسی اوست.
پشت این غزل، مردی احساس میشود که در جهان
درون، خود را «صید» و معشوق را «صیاد» میبیند. از غم عشق، اسارت و بیاعتنایی یار
میگوید؛ گویی تمام شکوه سلطنت در برابر یک نگاه عاشقانه رنگ میبازد.
مرا صید و تو را صیاد گویند
تو را با این فن ات استاد گویند
اگر پرسی غم دلها ز عشاق
به آه و ناله و فریاد گویند
تو را سیمینبر و شیرینستمگر
مرا محنتکش و فرهاد گویند
اسیر غمزه چشم تو صد دل
از آن چشم تو را صیاد گویند
نمیپرسی گهی حال اسیران
از آن سرو تو را آزاد گویند
کسی که دستگیر من مدام است
شجاع او را شهِ بغداد گویند
و چه جالب است که این دنیای عاشقانه شاه شجاع،
بیش از یک قرن بعد، در صدای استاد ظاهر هویدا و احمد ظاهر دوباره زنده شد. شعری که
از دل یک پادشاه و شاعر برخاسته بود، در موسیقی افغانستان به ترانهای ماندگار بدل
شد.
اینجا شاه شجاع را در قامت شاعری میشنویم که با
دمیدن صبح، از رفتن یار شکایت دارد:
صبح دمید و روز شد یار شبینهخانه رفت
صبح دمید و روز شد یار به این بهانه رفت
یار به این بهانه رفت
یار به این بهانه رفت
شب که پس از هزار روز آن بت رشک مهر و ماه
شیشه به دست، قدح به جیب، آمده بود عذرخواه
مرغ سحر! تو گم شوی، یار به این بهانه رفت
یار به این بهانه رفت
یار به این بهانه رفت
***
بی وفا یارم! جدایی از تو شد از ما نشد
ترک بزم آشنایی از تو شد از ما نشد
می نمی دادم ز اول دل به مهرت ای نگار
ز ابتدا این دلربایی از تو شد از ما نشد
من هم از کویت اگر برخاستم معذور دار
زان که ترک آشنایی از تو شد از ما نشد
ممتزج بودیم با هم هر دو چون شیر و شکر
عاقبت رسم جدایی از تو شد از ما نشد
دور گشتی از من مهجور پیوستی به غیر
خوب شد که کاین بی وفایی از تو شد از ما نشد
بسته بودی با شجاع الملک، سر عهد و وفا
عاقبت این بی وفایی از تو شد از ما نشد
***

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر