۱۴۰۵ مرداد ۱۶, جمعه

کابل؛ دههٔ ۱۳۴۰ خورشیدی (دههٔ ۱۹۶۰ میلادی)

 

بیایید اندکی فلسفه ببافیم.

این تصویر، مانند سرمای یک روز پاییزی، آدم را آرام‌آرام به اندیشیدن وا می‌دارد. گاهی یک عکس فقط گذشته را ثبت نمی‌کند؛ بلکه پرسش‌هایی را زنده می‌سازد که پاسخشان شاید هرگز پیدا نشود.



نخست، چشم به دختران می‌افتد. لباس‌هایشان تقریباً یکسان است؛ دامن‌های کوتاه، کفش‌های مشابه و چهره‌هایی که بیشتر از آن‌که ژست گرفته باشند، از دیدن دوربین غافلگیر شده‌اند. احتمالاً با هم دوست بوده‌اند؛ شاید هم‌صنفی، همسایه یا هم‌محله. در نگاهشان نوعی سادگی و بی‌تکلفی موج می‌زند؛ همان سادگی که معمولاً پیش از آنکه انسان بار سنگین زندگی را بر دوش بکشد، در چهره‌ها پیدا می‌شود.

هیچ‌کس نمی‌داند آن روز در ذهن هر یک از این دختران چه می‌گذشت. شاید یکی آرزو داشت پزشک شود، دیگری معلم، سومی نویسنده یا مهندس. شاید یکی تنها به فکر امتحان فردا بود و دیگری به آینده‌ای که می‌خواست با درس خواندن، آن را بهتر از امروز بسازد. آرزوهای انسان همیشه از همین لحظه‌های معمولی آغاز می‌شود؛ از یک پیاده‌روی، از یک خندهٔ کوتاه، یا از نگاهی که ناگهان به دوربین می‌افتد.

در کنار آنان، زنی با چادری ایستاده است؛ گویی نمایندهٔ نسلی دیگر است. نه بهتر و نه بدتر، بلکه برخاسته از تجربه‌ای متفاوت از زندگی. چند قدم آن‌سوتر نیز پیرمردی ژولیده از کنارشان می‌گذرد. او انگار اصلاً برای حضور در این قاب نیامده است. نگاهش نه به عکاس، بلکه به دختران است؛ نگاهی که می‌تواند هزار معنا داشته باشد. شاید تنها از کنارشان عبور می‌کرد و بی‌اختیار برگشته بود. شاید با تعجب به نسل تازه‌ای می‌نگریست که پوشش، رفتار و آرزوهایش با نسل او تفاوت داشت. و شاید هم فقط رهگذری بود که در لحظه‌ای کوتاه، مسیر نگاهش با مسیر تاریخ تلاقی کرد.

زیبایی این تصویر در همین است که هیچ پاسخی قطعی نمی‌دهد. تنها ما را وادار می‌کند فکر کنیم.

امروز، بیش از شصت سال از آن لحظه گذشته است. آن دختران اگر زنده باشند، اکنون سالخوردگانی هستند که خاطرات جوانی را در ذهن حمل می‌کنند. اما آرزوهای آن روزشان چه شد؟ آیا کسی که می‌خواست پزشک شود، توانست روپوش سفید بر تن کند؟ آیا آن‌که رویای معلم شدن داشت، روزی در برابر تختهٔ سیاه ایستاد؟ یا تاریخ، مسیر دیگری برایشان نوشت؟

افغانستان در این چند دهه، بارها میان امید و اندوه، ساختن و ویران شدن، آزادی و محدودیت دست‌به‌دست شده است. نسل‌های گوناگون آمده‌اند، اما یک چیز تغییر نکرده است: هر نسل، پیش از آنکه با سیاست و جنگ شناخته شود، با رویاهایش آغاز می‌شود.

شاید بزرگ‌ترین اندوه این عکس همین باشد؛ این‌که ما امروز بیش از آنکه چهرهٔ این دختران را ببینیم، آینده‌ای را می‌بینیم که هنوز برایشان نرسیده بود. آنان نمی‌دانستند تاریخ چه سرنوشتی برای کشورشان خواهد نوشت. درست همان‌گونه که دختران امروز افغانستان نیز نمی‌دانند چند دهه بعد، نسل دیگری به عکس‌هایشان نگاه خواهد کرد و خواهد پرسید:

آیا رویاهای آنان فرصت زندگی یافت، یا تنها در قاب چند تصویر قدیمی جاودانه ماند؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تازه ترین مطالب

مقبرهٔ سه‌اغر؛ آرامگاه ویس اتکه و یادگار روزگار تیموری در کابل

  نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد  در دامنهٔ شرقی کوه تخت‌شاه، در میان گورستان تاریخی شهدای صالحین کابل و در جنوب آرامگاه تمیم انصار، گنبدی ت...

پربازدیدترین ها