این تصویر که یکی
از سلمانیهای کنارسرک را ثبت کرده است، روایتی از شیوهی زندهگی مردمان کابل در
روزگاری است که بسیاری از کارها هنوز رنگ سادهگی، صمیمیت و اعتماد داشت.
سلمانیهای کنارسرک،
بخشی جداییناپذیر از زندهگی آنروزگار بودند؛ یک تخت چوبی، چند قیچی و ماشین
دستی، تیغ، آینهای کوچک و پارچهای که بر دوش مشتری انداخته میشد، همهٔ سرمایهٔ
یک آرایشگر بود. گاهیهم پیش میآمد که در جریان کار، آینه را به دست مشتری بدهند.
مشتریان نیز انتظار تجمل نداشتند؛ برای اصلاح مو و ریش میآمدند و در همان حال، از
سیاست، فوتبال، گرانی، همسایهها و خبرهای شهر گپ میزدند. پول زیادی هم نمیستاندند.
هر قدر مشتری میداد به همان بسنده میکردند. این سلمانیها تا سالهای قبل بیشتر
در مناطقی چون پلخشتی، جاده، سرچوک و برخی مناطق دیگر شهر کابل موجود بودند. آنها
توجه چندانی به معیارهای ایمنی نداشتند و وسایل خود ر ا ضد عفونی نمیکردند.
وقتی به این تصویر
نگاه کنید، لبخندها بیش از همه چیز جلب توجه میکند؛ سلمان میخندد، مشتری میخندد
و حتی مردی که در پسزمینه نشسته، با نگاهی همراه با لبخند به صحنه مینگرد. گویی
دوربین، لحظهای را شکار کرده که هیچکس در آن، عجلهای برای تمام شدن روز ندارد. چهرهی
سلمان، صورت مردی است که کارش را با شوخی و خوشخلقی آمیخته است. دستش زیر زناخ
مشتری است، شاید حرکت حرفهای نباشد، اما حالتی دوستانه دارد؛ م
ثل آنکه سالهاست
همدیگر را میشناسند.
البته هر کس خاطرهای
از این سلمانیها دارد. تیغهایی که گاهی آنقدر کند بودند که پوست سر یا صورت را
میخراشیدند و خون میانداختند، ماشینهای دستی که لابهلای مو گیر میکردند و
اصلاح را به آزمایشی برای صبر تبدیل میساختند. از ماساژهای امروزی، شامپوهای گرانقیمت
و تبلیغات رنگارنگ خبری نبود. قیمت هم قانون مشخصی نداشت؛ هرچه در توانت بود، میپرداختی
و سلمانی نیز غالباً با همان رضایت، پول را در جیب میگذاشت.
اما اگر با نگاه
فلسفی به این تصویر نگاه کنیم، پرسشی به میان میآید؛ امروز که امکانات بیشتر شده،
دکانها شیکتر شدهاند و خدمات حرفهایتر؛ اما آیا لبخندها هم به همان اندازه
بیشتر شدهاند؟
با مهر
سروش مهرنوش
نیکزاد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر