۱۴۰۵ تیر ۴, پنجشنبه

داستانِ کوتاه: خیال‌پلو، نوشته‌ی سید مصطفی سعیدی

 

خیال‌پلو

آدمی پلوهای گوناگونی تا حال خورده و می‌خورد، قابلی پلو، ماهیچه‌پلو، ماش‌پلو، کوفته‌پلو، کله‌پلو، پاچه‌پلو، یاقوت پلو، زرشک پلو، زمردپلو، کوکوپلو، کنجدپلو، زغرپلو و چی‌پلو و چی‌پلو مگر در بین همه مزه‌دارتر، کم‌مصرف‌تر و هیجانی‌ترین پلو، باور کنید که خیال‌پلو است. باور کنید که خیلی لذیذ، خوش‌مزه، روغنی و چرب، پر از ماهیچه و سالندهای گوناگون  در خود دارد که در فیشنی‌ترین و لوکس‌ترین هوتل‌ها و رستورانت‌ها  با مینوهای رنگارنگ اتفاق می‌افتد. هر کدام ما در هر مرحله‌ی از زنده‌گی خیال‌پلو زده‌ایم، در دوران مکتب، در وقت دانشگاه، زمان مجردی، زمان مفلسی، موقع پولداری و حتی در خواب و بیداری. یکی از مزایا و خوبی‌های دیگر خیال‌پلو این است که آدمی را به سَیرهای بدون مصرف می‌برد و در ثانیه‌ها و لحظه‌ها و در چشم‌زدن‌های کوتاه تا جابلسا و جابلقا و شرق و غرب چکر داده و سرگرم می‌سازد.



جبار که تازه پشت ِلب سیاه کرده بود و تازه صدایش به اصطلاح غور شده بود و راست و چپ و خوب و بد را نو شناخته بود، توانسته بود که با صد رنج و تکلیف خوده در دانشگاه شامل و از اینکه از ولایت دور دست در کابل زنده‌گی می‌کرد، شامل خوابگاه ِدانشگاه نیز شده بود. آدمِ کم معاشرتی و گوشه‌گیر ولی بااستعداد، کوششی و زرنگ بود. باوجود جنجال‌های درس و سبق و دوری از خانه و خانواده و مسافرت، با بینش و مهارتی که داشت با کمترین هزینه به زنده‌گی خود رسیده‌گی می‌کرد و از کسی خود را کم نمی‌ماند. با قروانه‌ی خوابگاه گذاره می‌کرد و با پول جیب‌خرچ ماهوار که برادر بزرگترش برایش روان می‌کرد، کتاب و لباس و سایر ضروریات خود را پوره می‌ساخت. در اول محیط کابل و دانشگاه برایش خسته‌کن و ملال‌آور بود، مگر پس از گذشت یک سمستر انس گرفت و به اصطلاح بلد شد و چند دوست و رفیق پیدا کرد. شب‌ها تا ناوقت درس‌ها را مرور و نیز مطالعه می‌کرد، تاریخ و فلسفه و جامعه‌شناسی را بیشتر دوست داشت و از خواندن کتاب‌های جامعه‌شناسی بیشتر از دیگر کتاب‌ها لذت می‌برد.

گاهی خیال‌های به سراغش می‌آمد و به دور دست‌ها می‌بردش به دوردست‌های دورِ دور، به دوردست‌های که هر جوان آرزوی رسیدنش را دارد. تصور می‌کرد که دانشگاه را تکمیل کرده است و ماستری و دکترا گرفته است و به عنوان یکی از پروفیسورها در همین دانشگاه که خودش درس می‌خواند، گماشته شده و هر روز با دریشی اتو کشیده و سر و صورت منظم در صنف حاضر و به دانشجویان از فلسفه‌ی کانت و نظریه‌ی هگل و سایر نظریه‌پردازان درس می‌دهد. زمانی تصور می‌کرد که پس از دریافت ماستری جبار به حیث رییس در یکی از ادارات مهم دولتی گماشته شده و هر روز صبح با سر و وضع آراسته و بکس دپلومات در دستش در موتر لندکروزر به سوی دفترش می‌رود و در جریان روز با جلسات و ملاقات‌های متعدد و پذیرش مراجعین و اجرای کارهای روزانه، شام خسته و کوفته دوباره به سوی خانه می‌آید. گاهی خیالی به سرش می‌آمد که جبار به عنوان کارشناس و متخصص امور سیاسی در سطح شهر مطرح بوده و روزانه در یکی دو مصاحبه و میزگرد در رسانه‌های مطرح اشتراک می‌کند و وقتی مباحث تیوریک و تخصصی را او به کندوکاو می‌گیرد، دیگر اعضای پنل مات و مبهوت شده و جز دکترین او را تایید و حرف دیگری به زبان نمی‌آورند و شب هم یکی دو رسانه‌ی داخلی و خارجی از طریق اسکایپ با او وصل شده و در مورد مسایل خاورمیانه و ترکیه و حتی انتخابات امریکا مصاحبه می‌کنند. از این گونه خیال‌ها زیاد به سراغ جبار ‌می‌رسید و او با دنبال کردن همه خیلی‌ها لذت می‌برد.

و اما طولانی‌ترین و جالب‌ترین و هیجانی‌ترین خیال‌پلو جبار چنین بود:

(... روزها به سرعت می‌گذشت و جبار دانش‌آموخته‌ی فلسفه شده بود، پس از آن چون به نمره‌ی کادری فارغ گردیده است به حیث استاد در دانشگاه پذیرفته می‌شود، جبار با اشتیاق زیاد به عنوان جوان‌ترین استاد کارش را آغاز می‌کند و هم‌زمان دوره‌ی کارشناسی ارشد یا ماستری را هم ادامه می‌دهد... سال‌ها می‌گذرد و جبار با کادر علمی و درجه‌ی ماستری که دارد یک سر و گردن بالا در جامعه و میان دوستان به عنوان یک شخص توانمند و موفق و نمونه جایگاه پیدا می‌کند، مقاله‌ها و کتاب‌ها می‌نویسد و ترفیعات علمی نوبتی می‌کند، پس از مدتی خانواده را هم به کابل می‌خواهد و چندی بعد با یکی از دختران اقاربش ازدواج می‌کند، سال‌ها سپری می‌شود و جبار به عنوان استاد و تحلیل‌گر و نویسنده نُقل هر مجلس می‌باشد. خانه‌ی می‌خرد و آن را با شوق خودش دیزاین می‌کند و برای تحقق آرزوی دیرینه‌اش یک کتابخانه‌ی مجهز هم در خانه‌ی خود می‌سازد، صاحب چهار فرزند، دو پسر و دو دختر می‌شود و رفته رفته فرزندانش جوان و جوانتر می‌شود. به چندین سفرهای خارجی به مسکو و چین و جاپان و کوریا و فرانسه می‌رود و درجن درجن تصدیق‌نامه و اسناد جمع می‌کند. پس از بیست سال کار در دانشگاه، دلش را می‌زند و با شناختی که پیدا کرده است، در وزارت خارجه شامل کار می‌شود، او یک دپلومات موفق و بابرنامه شده است، در اکثر ملاقات‌های رسمی وزیر خارجه حضور دارد و با دپلوماسی فعال و دانش و تخصص در راستای لابی‌گری و تحقق اهداف کلان سیاست خارجی و تقویت منافع ملی کشورش، زبانزد خاص و عام وزارت خارجه و حکومت می‌گردد. گاهی در کنفرانس‌های مطبوعاتی چنان با پختگی و کمال لب به سخن باز می‌کند که سفیران کشورهای همسایه و سایر دپلوماتان حیرت‌زده می‌شوند. سه چهار سالی در وزارت خارجه با درایت و توانایی کار می‌کند که قرعه‌ی فال به نامش به عنوان سفیر کشور در تاجکستان رقم زده می‌شود... هی میدان و طی میدان پس از چند روزی جبار خان رحل سفر می‌بندد و با خانواده به عنوان سفیر به کشوری که وظیفه گرفته است رهسپار می‌گردد... دو روز بعد در همراهی با وزیر خارجه‌ی آن کشور اعتمادنامه‌ی خود را به رییس جمهوری آنجا تقدیم می‌کند و رسماٌ ماموریتش را شروع می‌کند... سه چهار سال می‌گذرد و جبار به عنوان سفیر و نماینده‌ی باصلاحیت کشورش در محافل رسمی و دپلوماتیک اشتراک می‌کند و فرزندان را نیز صاحب درس و تعلیم می‌سازد. در این موقع وضعیت سیاسی کشور وخیم می‌گردد و رژیم تغییر می‌کند، جبار خان که حالا حدود پنجاه ساله است دکترای خود را تکمیل می‌کند و درخواست اقامت و پناهنده‌گی در آن کشور را می‌دهد. هفته‌ی یکی دو روز در دانشگاه ملی تدریس می‌کند و با پول‌های پس‌انداز و فروش خانه‌ی پدری یک خانه‌گک در حومه‌های دوشنبه می‌خرد.

خانه‌اش یک کوتی سه طبقه‌یی با یک حویلی کلان که حدود نیم جریب است و سرشار از درختان زینتی و میوه‌دار است و گل‌های رنگارنگ و یک حوض‌چه در وسط حویلی می‌باشد.

پس از مدتی یکی از پسرانش با دختر یکی از هم‌وطنان عروسی می‌کند و خودش به اصطلاح خسر می‌شود. در طبقه‌ی اول یک سالون کلان برای پذیرایی مهمانان با مبل و فرنیچر زیبا و گلدان‌های زینتی و تابلوهای نقاشی شده‌ی رنگارنگ و در الماریی نیز انواع لوازم زینتی و انتیک و در دیوار هم چند عکس کلان خودش و فامیلش و در کنج سالون به رسم احترام دو پرچم  از دو کشور گذاشته است. در طبقه‌ی اول در پهلوی سالون یک اتاق مطالعه و کتابخانه، آشپزخانه و یک دستشوی نیز تنظیم شده است. در طبقه‌ی دوم چهار اتاق برای چهار فرزند و یک اشپزخانه و دو دستشوی در نظر گرفته شده است. و منزل سوم سه اتاق که یکی‌اش گلخانه و دو دیگر اتاق‌های خاص برای خود و خانمش با دیزاین و دیکور خاص طراحی گردیده است، در کنج حویلی دو اتاق پیاده‌خانه با آشپزخانه و تشناب ساخته است که یک نفر نگهبان با زن و دو فرزندش برای آشپزی و باغبانی حویلی زنده‌گی می‌کنند و همواره از درختان و گل‌ها نگهداری می‌کند. جبار حالا صاحب دو سه نواسه است و ساعتش با نواسه‌ها تیر و رنجش گل است. در کنج حویلی انواع پرنده‌ها و یک گرگ قوی هیکل و خطرناک که سفیر یکی از کشورها برایش تحفه داده است، هم نگهداری می‌کند.

جبار خان پسر دوم را با دختر یکی از استادان دانشگاه ملی نامزد می‌کند و پس از مدتی محفل عروسی شانداری برپا می‌گردد، دو سه هفته بعد فامیل عروسش را برای نان شب دعوت می‌کند، تیرماه سال است و هوا خوش‌گوار، باغچه به طرز خاصی تزیین گردیده است، حوضچه پر از آب نیلگون و شفاف است، عطر گل‌ها و شرشر آبشار روح‌نوازی می‌کند، همه حویلی چراغان است، میز نان‌خوری در وسط حیاط گذاشته شده است. در کنج دیگر کوره‌ی کباب است و دود زغال و بوی طعم کباب دماغ هرکس را نوازش می‌کند و آشپزها مصروف کار و برنامه‌ی خود. در کنج دیگر در صفه گروهی از نوازنده‌ها سازهای محلی را می‌نوازند و از "بوی جوی مولیان و یاد یار مهربان" یاد می‌کنند. فضای رمانتیک و دیدنی آراسته شده است، جبار و خانواده‌اش با لباس‌های زیبا و قیمتی منتظر پذیرایی از مهمانان هستن، جبار گاهی با نواسه‌ها ساعت‌تیری می‌کند و گاهی هم رفته احوال آشپز‌ها را می‌گیرد. زمانی نزد نوازنده‌ها می‌رود و آنها را شاباش می‌گوید و باری هم از کباب‌های پخته شده چشک می‌زند.

صدای برک موترها شنیده میشه و مهمانان که حدود ده دوازده نفر هستن وارد حویلی میشن. جبار و خانواده به پذیرایی می‌روند و مهمانان را خوش‌آمدید می‌گن. همه در چوکی‌ها می‌نشینن و موسیقی آرام گوش نوازی می‌کند. نفرخدمت‌ها جوس سرویس می‌کنن و تا ساعتی دیگر نان آماده می‌شود. سفره‌ی ترکیبی از افغانستان- تاجکستان مزین می‌گردد. سه چهار دقیقه‌ی از صرف غذا نگذشته است که یکبار جبار متوجه می‌شود که گرگ  قوی هیکل خود را از زنجیر رها کرده و با چنان سرعت به طرف میز می‌دود که تا چشم زدن پای خسر پسرش را چک می‌زند و چیغ و فغان و سر وصدا بالا می‌شود، میز غذا برهم می‌خورد و هرکس از ترس گرگ به هرطرف می‌دود و می‌گریزد، جبار چیغ می‌زند هله نمانین که گرگ دیوانه شده است، هله نمانین و یکبارگی می‌دود و گرگ را بغل کرده می‌خواهد قیل کند و به زمین بزند که صدای هم‌اتاقی‌اش بلند میشه و میگه: جبار لالا نکو، به خدا اگه مه چیزی کده باشم، مه خو کتت مزاق ندارم، ایلا بتی که گردنمه رگ کردی... و جبار یک قد می‌پرد و نفسک نفسک می‌زند. رفیقش میگه او زورآور قریب کشته بودی ما، چی گپ بود؟ جبار میگه نکو بچیش که بد رقم خیال‌پلو دیده بودم خو خراب شد... رفیقش میگه: بچیش کتی ای خیال‌پلوهایت کدام روز رودای ماره خات کشیدی...).

جبار دوباره چشم‌ها را پت می‌کند، و هرچه کوشش می‌کند که ادامه‌ی خیال‌پلو را ببیند، نمی‌بیند و هر بار که چشم پت می‌کند، دویدن و حمله‌ی گرگ را می‌بیند و یک قد می‌پرد و کلمه‌ی خود را تکرار می‌کند.

دوشنبه

6 جدی 1400

27/12/2021

۱ نظر:

تازه ترین مطالب

مقبرهٔ سه‌اغر؛ آرامگاه ویس اتکه و یادگار روزگار تیموری در کابل

  نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد  در دامنهٔ شرقی کوه تخت‌شاه، در میان گورستان تاریخی شهدای صالحین کابل و در جنوب آرامگاه تمیم انصار، گنبدی ت...

پربازدیدترین ها